من کلا از بحث های عارفاانه وفیلسوفانه و ..... فراری ام .
فراری نه....بیزارم .
با روحیه و سلولهای قهوه ای مغز نداشته ام جور نیست اصلا ..
واین را همه کسانی که تاحدی مرا میشناسند خوب میدانند برای همین انرژی و
وقتشان را برای چنین کاری تلف نمیکنند..
اما مدتهاست از گوشه وکنار بسیار وبسیــــــــــــــــار شنیده ام درباره خدا و وجود خدا و
ماهیت وجودش اش صحبت میکنند
و ته ته ش او را یک " گولّه انرژی " حتی تلقی میکنند اما ردش نمیکنند خلاصه ..
من اما توی همه این بحث هایی که نقشی وحضوری درآنها ندارم در انتهای قلبم خدا را
همانطور که شناختم ویاد گرفتم باور دارم
باور دارم چون نیاز دارم به بودنش
با همۀ سوالهای بی جوابی که از کودکی درباره خدا و اعمالش ! داشته و هنوز هم دارم
ویادم هست خیلی خیلی قبل تر ها همینجا هم یک گوشه اش را نوشتم
خلاصه حتی اگر خیلی حقیرانه و پست و سودجویانه به نظر برسد اما من به خدا وبودنش نیاز دارم
من باید خدا را داشته باشم که همه چیزم را بداند و من از این دانستن نترسم
من باید خدا را داشته باشم که گاهی یقه اش را بگیرم و بیشتر اوقات پای دامنش را ..
من باید خدا را داشته باشم که گاهی حتی دلم برای خدایی اش بگیرد
و بگویم آخر من قربان خدایی ات بروم
تو که مهربانترنینی الان داری چقدر درد میکشی
درد میکشی و تنهایی
درد میکشی و چون خدایی نباید جیک ت دربیاید
نباید گریه کنی
و چون خدای تنها هستی سرت را هیچ شانه ای نمی گیرد
اوهوم من خیلی وقتها برای تنهایی خدا دلم میگیرد
وبرای مهربانی هایش که میدانم درد دارد ..
اینها را کسی مینویسد که با خدای 1ش مدتها قهربود
قهـــــــــــــــــــــــــر..
اما خب همان نیاز به زانویش درآورد ..
اوهوم...
من خیلی از باورهای قدیمی مذهبی ام را به روزرسانی کرده ام
و دراین بروز رسانی خیلی خیلی تغییرشان داده ام
خیلی ها را...
درابعاد خیلی ...
اما خدای باورهایم دست نخورده باقی مانده ..
خدای بارهایم چیزی شبیه مادر است ....همانقدر انکارناشدنی
همانقدر تنها
همانقدر مهربان !
برچسب:
نویسنده: یگانه مرادیان