سه پیامک پشت سرهم ...
با متن های کوتاه تلگرافی
که برآیند هرسه شان این است که اگربخواهم فاطمه را ببینم باید تا نیم ساعت بعدترش فلان جا باشم
و کلا حدود چهارساعت وقت داریم
قبل ازاینکه دوباره برگردد و مادر دخترکانش بشود ..
دارم فکرمیکنم به روزبســـــــی شلوغ پیش رو
و ددلاین نیم ساعته رسیدن !
.....که پیامک چهارم ..: !
خـــــــــــــــــــــــــــــــرم میکند و ذوقمرگـــــــــــ...
و آن بخش عقده ای قلبم تاپ تاپ را از سرمیگیرد
و تند تند آماده میشوم که به قرارمان برسم..
.
.
.
به چندقدمی ش که میرسم اول خــــــــــــــــــــــوب براندازم میکند ..
بعد دستهایش را به نشانۀ بغل بازمیکند ...
و بغل و ماچ و فشردن
.
.
.
.
خب این رفتارهای فیزیکی
خیلی جز متداولهای من یا فاطمه نیست
برعکس ما .. شوشانا الهـــــۀ بی تکرار بغل های سفت وتنگ و پرمحبت است
یعنی طوری بغلت میکند و عمیـــــــق میبوسدت
که توی مهرش غـــــــــــرق میشوی
وهی نجاتت میدهد وبازغرق میشوی و . .. و..
.
.
.
.
خلاصه..
فاطمه بغلم میکند
و خب صدالبته که من هم کمی از شوشانا یادگرفته ام !
پس مثل چوب خشک نمی ایستم و
بغل بــَــک ش میکنم ! ( back )
.
.
.
در تمام مدت آن چندساعت ..
دست چپ م را به دست راست گرفته
وحواسش به زوایای مختلف صورتم هست
که چقدر بهتریا بدترشده ..
که خب به گمانم کلا ازبیشتر جهات ناامیدش کرده باشم !
.
.
.
یک جای مکالمه مان یکهو میگوید :
" مواظب خودت باش ..
توبــــــاید بمانی ..
باید برای من بمــــــانی....
توخلوت منی...
نمیخواهم تورا ازدست بدهم "
ومن یک لبخند گنده روی لب م
و توی قلبم و
لابلای چین و چروک های بودنم می افتد ..
.
.
.
چندساعت بعدتر که برای شوشانا از در زمان حاضرم میگویم
به تهیه عطر که میرسم
ازین عطرهای مینیاتوری..
اسم عطر را میپرسد وبعد بدون مکث میگوید :
من هیچوقت برایت عطر نمیخرم ..چون نمیخواهم از دستت بدهم "
ومن این باربه جای لبخند
نیش مبارکم طوری بازمیشود که بسته شدنش کارحضرت فیل است احتمالا ..
.
.
دو دوست
درفاصله چند ساعت از هم...
با یک جملۀ سادۀ ثابت که تکرار میشود
کاری میکنند که باورت شود در دنیای رفاقت هایتان شاید " پــُــخی " بوده باشی ..!
و آهان در آن لحظه همۀ فکرم به این سمت میرود که من و " پخی " بودن احتمالی م
باعث علاقۀ این دو به من است
نه اینکه خودشان گـــــولّــۀ محبت هستند ( گلوله نه ها ....! گــووولّه )
خلاصه درخلوت ِ کمی بعدترم وحتی همین الان
لبهایم کمی بیشتر از لبخند
به خنده باز میشوند ومیگویم
" نمردی و دیدی دخترک ..
که یکی بترسد از نبودنت ...از نداشتن ت !! "
وباز هم میخندم
این بار عمیق تر
بلندتر
وصدالبته نه تلخ تر...
شیرین است ازقضا ...
.
.
.
من دوستان خوبی دارم
که عددشان به انگشتان یک دست هم نمیرسد
آشنـــــــــــــا شاید خیلی بیشترداشته باشم
اما دوست و رفیق ..نه!
وهمین دوستان راستکی م
کافی ند برای من ...
بیشتراز کافی..
باید سعی کنم
وحواسم جمع باشد که دوست خوبی باشم برایشان..
نه اگر به اندازۀ خودشان..
اما حداقل سعی کرده باشم
که سعی م را دیده باشند وبدانند که من هم نمیخواهم
ونمیتوانم از دست شان بدهم...
.
.
.
بقیه حرفهایم را میریزم درکامنت ها...
چقدر طولانی شد اینجا...!!!
برچسب:
نویسنده: یگانه مرادیان