تجمع تضادها - تاریخ: 1405/5/30 ساعت: 17:04
نامخاطب ...! تجمع تضادها... ترک میخورد پوسته زنی کهده ها زن را در خود حمل میکند....سخت و جنگنده....دلبر و طناز.....تلخ و سرد....شیرین و گرم.....محکم ....شکننده....زن....مرد....پسر....دختر....مادر....کدامین کالبد اینهمه تناقض در بودن را تاب می آوردو چروک نمیشود....خط نمی افتد....پیر نم یشود....نمی شک...
حس زیبای " پُخی بودن" - تاریخ: 1405/5/30 ساعت: 17:04
سه پیامک پشت سرهم ...با متن های کوتاه تلگرافیکه برآیند هرسه شان این است که اگربخواهم فاطمه را ببینم باید تا نیم ساعت بعدترش فلان جا باشمو کلا حدود چهارساعت وقت داریمقبل ازاینکه دوباره برگردد و مادر دخترکانش بشود ..دارم فکرمیکنم به روزبســـــــی شلوغ پیش رو و ددلاین نیم ساعته رسیدن !.....که پیامک چها...
همه یک طرف.....چشم ها در سوی دیگر - تاریخ: 1405/5/30 ساعت: 17:04
رفتن همیشه با پاها ....گریستن همیشه با چشم ها ....بوسیدن همیشه با لب ها ...گرفتن همیشه با دست ها .....دوست داشتن با قلب ..و ....و ....رخ نمی دهد .....رفتن ....گاهی بی تفاوتی مطلق و خشکیدن ابدی ِ قــُــل قل ِ خواستن هاست ...گریستن ...گاهی نوشتن است ...!...بوسیدن ...گاهی نگاهی است که گـــره میخورد و ک...
The Last - تاریخ: 1405/5/30 ساعت: 17:04
آخرین جمله ات را یادم هست ...آخرین نگاهت را ...سه شب قبل تر بود ...قبل از بامداد آخــــرین بودنت ...!.. اما آخرین غذایی که درست کردی...آخرین جایی که باهم رفتیم ...آخرین خنده هایت ...آخرین ..نه...هیچ کئام از آخرین های روزهای قبل از بیماری را یادم نمی آید ..یادم نیست آخرین بار که گفتم دستت درد نکند ، ...
ننه نقلی .. - تاریخ: 1403/3/9 ساعت: 11:49
بعد از رفتن مادر اتفاقی که افتاد پیـــــــــــــــــر شدن ناگهانی من بود بنوعی ...از نظر ظاهری.....وگرنه باطنی ش که بیشتر مردن بود تا کهولت !...شاید یکی از علت هایش کاهش وزن شدیدی بود که بقول شوشانا مرا بیشتر شبیه آنهایی کرده بود که سندرم سوء جذب دارند و فاطمه معتقد بود شبیه تکه ای چوب ، خشک شده ام ...
- - - - - تاریخ: 1403/2/18 ساعت: 9:14
خودم خـــــــــوب میدانم که وقتی خدا هوایم را دارد نمی آیم اینجا جارش بزنم معمولا ...میدانماما این را هم میدانم که درخلوتم همان موقع آن بالاها را که منتسب به محل حضور دایمی خداست ! رانگاه میکنم ومیگویم : " دمت گــــــــــــــــــــــرم ! "و میدانم تر ! که وقتی یک روزهایی مثل همین حالا حالم را میگیرد...
new - تاریخ: 1403/1/27 ساعت: 1:11
سلام .سال نو ، نوروز خجسته !ننوشتم نمی نوشتمچون نمیدانستم چه بگویم من با کلماتواژه ها با افکارمهمه باهمبیگانه بودیم نمیدانم چندبار چیزهایی نوشتم و حتی سیو کردم که بعدترش بچسبانمش اینجااما دیرترکه سراغشان رفتم سرنوشتشان حذف شدن بود به جای چسبیده شدن ....بعد از مدتی بی خیال این تلاش بی فرجام شدم همانط...
یک وجب ونیم .. - تاریخ: 1403/1/27 ساعت: 1:11
طی آن همراهی های همراه بابا برای جلسات پرتودرمانی ش متوجه شدم که خانمهایی که درگیر این نوع درمان حالا از نوع شیمی درمانی یا بقیه اند ..بعد یک مدت همه شان ودقیقا همه شان سوای کسانی که چادر برسردارندروسری هارا یک مدل یکسان بالای سرشان می بندندیک مدل خیلی خوشگل اطواریکه خوشگل ترشان هم میکرد از قضا ...ا...
خدا مرد است ........ اما مادر است ! - تاریخ: 1402/11/2 ساعت: 13:28
من کلا از بحث های عارفاانه وفیلسوفانه و ..... فراری ام .فراری نه....بیزارم .با روحیه و سلولهای قهوه ای مغز نداشته ام جور نیست اصلا ..واین را همه کسانی که تاحدی مرا میشناسند خوب میدانند برای همین انرژی و وقتشان را برای چنین کاری تلف نمیکنند..اما مدتهاست از گوشه وکنار بسیار وبسیــــــــــــــــار شنید...
بازگشت ... - تاریخ: 1402/10/11 ساعت: 15:09
نمیدانم خنده دار است یا عجیب اگر دل آدم برای دفتر مجازی اش تنگ بشود ....؟!ونمیدانم چه توضیح وتوجیهی میتوان آورد برای نتوانستن ....نتوانستن که نوشتن !اما بالاخره شد ...کم کم خواهم نوشت ...از دیروزها ، ازبیشترشنه چون مهم بودند یا خاص ...نه..فقط مینویسم تا مثل همیشه برای خودم ثبت شود ....دوباره !...خلا...
مواظبت ... - تاریخ: 1402/10/11 ساعت: 15:09
به آدمهای تکه پاره ...تکه تکه ..اگر برخوردید از کنار تکه ها طوری عبور کنید که پخش وپلا ... گـــُــم نشوند ..پایتان به تکه ای نگیرد یک وقت ....شاید خود آن یارو یا یک آدم دیگر ..بخواهد وبتواند تکه ها را کنارهم بچیند ...خب؟....تکه تکه کردن ِ آدمهای مثلا سالم که دیگر پیشکش .Adblock test (Why?)
دستهای شاملو ... - تاریخ: 1402/6/15 ساعت: 3:40
اشک ...لبخند ...عشـــــــــــــــــــق ......قصه ای دروغ ...وِزوِزه ای در خــُـــرناس های باد ...صدا ....و درد که تا همیشــــه تنهاست و بی شریک !.....سرنوشت درخت .............. تبر .علف ...............سوختن در تاریکی صحرا .ستاره ....................سیاه چاله .خدای غرور را با هیچ کسی حرفی نیست ...نشخ...
کچلی ها .. - تاریخ: 1402/6/15 ساعت: 3:40
الان فکرم درست کار نمیکند اما احساس میکنم یک نوع تربیت خاورمیانه ای ِ بیمار ...احاطه مان کرده ......خب چرا اگر دقیقا یک رفتار مشابه را از سوی مردان و زنان ببینیماسم یکی را میگذاریم تعریف و لذت وشاید حتی حسادت ...!؟و آنیکی میشود هیزی و لذت و هرکوفت دیگری؟ !به چشمها و افکار و نگاههای مریض کاری ندارم ه...
فک وفامیل های مرگ ... - تاریخ: 1402/6/15 ساعت: 3:40
همه کسانی که امشب سربربالش می گذارند نقشه هایی برای فردا دارند ...خوب یا بد ...شاد یا غمگین ..اما همه شان قرار استیا حداقل خیال میکنند که قرار است فردا سر از بالش بردارند وبروند پی زندگیحتی اگر قرار باشد در این زندگی یکی راعزیزی را حتیبه خاک ، به مرگـــــــــــــ بسپارند ....حالا تصور کنید کسی بداند...
Warm up - تاریخ: 1402/6/4 ساعت: 9:49
[unable to retrieve full-text content]شبیه گرم کردن قبل از تکانیدنهای ورزشی نشسته ام خودم ، فکر و ذهنم و خیلی چیزها را می تکانم تا کمی بعدتر خط خطی کنم این دفتر را...
خط خطی .. - تاریخ: 1402/6/4 ساعت: 9:49
چندوقتی هست که بارها خواسته ام که نوشته باشم اما خواستن توانستن نشده !.امشب برای آنکه خودش را همین خودم را ...در موقعیت عمل انجام شده قرار داده باشمپست قبلی را از پنجرۀ حجرۀ دلتنگی هایم آویختم تابهانۀ به دنیا آمدن پست های بعدی از جمله همین شده باشد .....نوشته ای خالی از نظم...نظم فکری..نظم احساسی .....
نقطه عطف احتمالی.. - تاریخ: 1402/5/19 ساعت: 15:33
درحوالی این نقطه تمرگیده ام احتمالا...بعد از عبور از این مختصات...شکل دیگری خواهد داشت زندگی ام......یک سری از اطرافیانم را محک میزنم به شکلهای مختلف !تا بدانم که آیا قرار است آنسوی رهایی نیز اطرافماطرافشانباشم یانه....؟..اگر کسی آنقدر " داته درشت" نباشد که بر صورت الک بماندهمان به که بریزدبیفتدنمان...
نوشته ای پر از " همین " و " خب " و" فقط " و .... - تاریخ: 1402/5/19 ساعت: 15:33
فقط قرار است از اتفاقات این روزهای اخیربنویسم ....فقط همین !بطور خلاصه و فقط برای آنکه برای خودم ثبت شود ...بازهم فقط همین !:_ تنگی تنفسی عصبی یقۀ دم وبازدم م را گرفت یک صبح !و بال بال میزدم برای خفه نشدن ...یک تجربۀ ترسناک جدید !!!..._ برادرم یک شب را درفاصلۀ دومتری از من صبح کرد درحالیکه فقط تماشا...
گوی سبقت .. - تاریخ: 1402/5/11 ساعت: 5:34
[unable to retrieve full-text content]امشب از خدا هم تنهاترم بی شک ... از آن تنهایی های ناخوب !
در گوش خودم ... - تاریخ: 1402/5/11 ساعت: 5:34
اینها رو نمینویسم خونده بشهبرای خودم ثبت میکنمفقط همین .خسته شدم از بس همه از نقشه های خوب خدا برام گفتنلازم نیست خدای من رو بهم معرفی کنندلازم نیست کارهاش رو برام توجیه کنن !!!امروز درواقع امشبارتباطم رو با برادرم با فاطمهوبا شوشاناتنها سه نفر این روزهامقطع کردماین تنهایی از نوع دوم رو لازم دارم .....