آخرین جمله ات را یادم هست ...
آخرین نگاهت را ...
سه شب قبل تر بود ...
قبل از بامداد آخــــرین بودنت ...!
.
.
اما آخرین غذایی که درست کردی...
آخرین جایی که باهم رفتیم ...
آخرین خنده هایت ...
آخرین ..
نه...
هیچ کئام از آخرین های روزهای قبل از بیماری را یادم نمی آید ..
یادم نیست آخرین بار که گفتم دستت درد نکند ، خیــــلی خوشمزه بود ...
داشتم از طعم کدام شاهکار بی تکرارت حرف میزدم ...
نمیدانم آخرین بار کی و کجا ..
در کدام خیابان ..
به سلامت روی پاهایت ایستاده بودی
و من بی خبر از روز آیندههای بی تو...
ناشکرانه ! کنارت راه میرفتم ...
..
..؟
من آخرین های زیادی را به خاطر نمی آورم ..
و این درد است...
دوست تر می داشتم که چوتان " نمک " بر زخم روح و روان و خاطراتم
تازگی را زبانه بکشند همه به خاطر آوردن ها !
..
..
من آخرین تولد بابا را یادم هست ...
همین پارسال بود...
مهر 1403 ! ...
من اما بهمن 1398 را در خاطر ندارم !!!
99 ش را بیمار بودی !
و من به تــو قــــــــــــــــــول ! دادم که خوب خواهی شد
و تو باور کردی
همانطور که من باور داشتم !!!
.
.
.
ته نوشت :
این فراموشی تلخ را مدتها بود میخواستم برای خودم ثبت کنم
انگار تا ننوشته بودمش
جنونی که در روحم ریخته بود آرام نمی گرفت ...
.
.
الان من آرامم ؟؟..
برچسب:
نویسنده: یگانه مرادیان