خودم خـــــــــوب میدانم که وقتی خدا هوایم را دارد نمی آیم اینجا جارش بزنم معمولا ...
میدانم
اما این را هم میدانم که درخلوتم همان موقع آن بالاها را که منتسب به محل حضور دایمی خداست ! را
نگاه میکنم ومیگویم : " دمت گــــــــــــــــــــــرم ! "
و میدانم تر ! که وقتی یک روزهایی مثل همین حالا حالم را میگیرد کولی بازی گفتاری ام گــُـــل میکند
و می ایم و بست می نشینم اینجا وهی روضه میخوانم...
اوهوم...
خودم همۀ این بالایی ها را میدانم .
.
.
اما خب هر آدمچه ای نیاز دارد یک گوشۀ دنجی داشته باشد برای غرغرهای حتی نابجایش
که نرود و نریزدشان در فنجان لبریز بقیه ..
همان بقیه که هیچ گناهی ندارند احتمالا جز همین یک نیمچه آشنایی با همین آدمچه ..
.
.
راستش امروز با صدایی خفه در درونم فریاد میزدم ...
فریاد سرهمان خدایی که دمش گرم است و همان بالا نشسته و دارد زیر پاهایش را تماشا میکند ..
میگفتم حلا حتما باید حالم را میگرفتی که یادم بیاوری احتمالا مدتهاست جوگیرشده ام ؟
که خیالات بَرَم داشته است ؟
که توهم زده ام که پــُــخی بوده ام یا شده ام ؟
اینطوری خواستی ترمزم را بکـِــشی که با سر زمین بخورم ؟
که سر ِ زانوهایم مثل بچگی ها زخم شود
که بعد بنشینم و تمبانی که از سرهمان زانو شکافته شده را تماشا کنم
و خونی که از همان شکاف بیرون زده را ؟
که سرم را به همان زانوی زخــــــــــــــم بگذارم و گریه کنم ؟
که در نشخوار ذهنی روح زخمی ترم یکهو یادم بیاید دراصل مقصر همۀ این اتفاقات خودم هستم ؟!
اصلا نمیخواهم وقرار نیست بنویسم چه شده ..
فقط تا همین حد که مساله مربوط است به جان دادن یک حیوان بیگناه ..
همین ..
.
.
قبول داشته باشید یانه ، من براین باورم که آدمچه ای که ادا و ژست ِ کمک کردن برمیدارد
باید تمام قد این اطوار را به جا آورد ...
مخصوصا اگر پای موجودات بی زبان بی دفاع در میان باشد
و واقعیت این است که من کم گذاشتم ...
انگار حتی نیم ِ خودم را هم خرج این کار نکردم
اوهوم..
کم گذاشتم و حالا باید زیــــــــــــــاد بسوزم ..!
.
.
.
و چقــــــــــــــدر بد است آدم از خودش شاکی باشد ..
یقۀ خودش را به حق گرفته باشد اما زورش به خودش نرسد ..
راستیش این است که حالم در این لحظه از خودم به هم میخورد ..
به بدترین شکل ممکن ..
.
.
.
به خدا...
همان خدای بالای سر ..
گفتم که مرا ببخش
به آن کوچولو هم بگو مرا ببخشد
و کمک م کن بتوانم خودم هم خودم را ببخشم ..
...
...
برچسب:
نویسنده: یگانه مرادیان