نمیدانم خنده دار است یا عجیب اگر دل آدم برای دفتر مجازی اش تنگ بشود ....؟!
ونمیدانم چه توضیح وتوجیهی میتوان آورد برای نتوانستن ....نتوانستن که نوشتن !
اما بالاخره شد ...
کم کم خواهم نوشت ...از دیروزها ، ازبیشترش
نه چون مهم بودند یا خاص ...
نه..
فقط مینویسم تا مثل همیشه برای خودم ثبت شود ....دوباره !
.
.
.
خلاصۀ این ایام که گذشت خوب نبود ...افتضاح نبود ها...اما خوب هم نه . .
ولی گذشت ...بهرحال گذشت ..
بدبودنش ربطی به بد وبدن حال بابا نداشت ...
آهان حال بابا هم خوب نبود...خوب نبوده ...نیست
و اینها عوارض آن تعداد جلسات پرتودرمانی به علاوۀ عوارض جراحی در سن بابا ...
و ازهمه مهم تر به خاطر عدد سن باباست
که البته بالا نیست
اما خب یک عدد قوی سالم خیلی جانانه نیست ..
اولین چیزی که حذف شد ورزش بود که
خب حالا دربرنامه های پیش رو
دوباره خواهمش گنجانید ..
دومین حذفی همان یک نخود خواندن ها بود که
باکلاس ها اسمش را مطـــــــــــــالعــــــــه میگذارند به گمانم ..
حذفی جات بعدی تماشای دخترک توی آینه بود به کرّات ..
که نتیجه ش
یک زشتی و پریشانی و هــَـــپــَــلی شدن ِ طولانی مدت بود که
به شدت روی اعصاب فاطمه بود ..
به گمانم رفیق خوشگلم اصلا نحمل بدگــِلی را ندارد ...
یکی از تلخ ترین های این روزها از دست دادن یک بچه گربۀ زیادی خوشگل پشمالوی خیلی فندقی بود
که هرچه زور زدم بماند خدایش نخواست که بماند و رفت ...
دارم فکرمیکنم دیگر چه بنویسم برای اولین نوشتۀ بعد از 1 ...
آهان ! هر روز ودقیقا هر روزش را بامادر حرف زده ام ...
ودقیقا هربارش را بغض کرده ام ...
ودقیقا هربارتــَــرَش گله کرده ام به خدای مادر ، که چرا بردی اش ؟؟؟!!
بردی اش که نباشد
..؟!
راستی سر آن بچه گربه
برای خدایش خط ونشان کشیدم ...
گفتمش من نمیدانم میخواستی چه درسی با این ماجرا به من داده باشی...
که در یک جای عجیب و زمان عجیب سر راه من گذاشته باشی اش
که ببینی از کنار دردهای بدن رنجور نحیف بسی کوچولویش بی تفاوت عبورمیکنم ؟
یا
خودم و اعصابم و دهانم و
کارت بانکی ام را - - - - - میکنم که
خوب بشود....؟
من که همۀ زورم را زدم ...
تو نزدی !
نخواستی که بزنی خداجان...
درس ش جای خودش..
اما باید
لطفا اما باید ...
برایم خوشگل جبرانش کنی ...
برای اعصاب و روانم...
برای دهانم !!
و برای کارت بانکی بیچاره ام....والا !!
شوخی که نداریم
آنهم با خدا ....!
اوهوم...
گفتم باید یک حال حسابی واساسی به من بدهی از نوع خدایانه..
یک طوری شایستۀ خدابودنت...
عصب سیاتیک که تاحالا اسمش را فقط شنیده بودم هم دوبار خودنمایی کرد
خودنمایی ها !
از آن جدی جدی هایش
که همه میگفتند شانس آوردی ورزشکاربوده ای
وگرنه دهانت - - --- بود ...
ومن آخرش هم نفهمیدم معنای - - - -- - دقیقا چه میتواند باشد ؟
چون همان موقعش هم دهان مبارکم ---- بود خب!
وآهان دارم هی دورم را خلوت وخلوت تر میکنم ...
البته خودش هم خلوت است
اما تــَــرَش میکنم ...خلوت تر !
خیلی ها هم خودشان دیگر حوصلۀ من را ندارند و خلوتی را برمی گزینند البته ...
یک ماه پیش حدودا تولدم بود که خیال میکردم در آن روز خواهم آمد وخواهم نوشت که نشد ..
الان که کمی فکرمیکنم متوجه میشوم یکی از دلایل نشدن ِ این نوشتن ها
سختی ِ روشن کردن لپ تاپ است !
که احتمالا خیلی احمقانه به نظر میرسد اما راستکی است
خیلی روزها هم زمان کم می آوردم !!
این هم میتواند احمقانه باشد
اما بیشتر روزها وشب ها آنچه کم می آوردم ...جــــــــــــــان بود
جان !
بقیه اش را فردا پس فردا مینویسم ...
از این روزها ..
از دیروزها ...
مثل همیشه ..
کامنت ها را هم همان موقع جواب میدهم...
ممنون که یادم بودید ...سپاس...
دفترهای دوستان را هم خواهم خواند و برایشان خواهم نوشت ..
امیدوارم حال همه خوب باشد ..
اقلا بد نباشد ...
فعلا .
برچسب:
نویسنده: یگانه مرادیان