طی آن همراهی های همراه بابا برای جلسات پرتودرمانی ش
متوجه شدم که خانمهایی که درگیر این نوع درمان
حالا از نوع شیمی درمانی یا بقیه اند ..
بعد یک مدت همه شان
ودقیقا همه شان
سوای کسانی که چادر برسردارند
روسری هارا یک مدل یکسان بالای سرشان می بندند
یک مدل خیلی خوشگل اطواری
که خوشگل ترشان هم میکرد از قضا .
.
.
این اطلاعات بالا را یک گوشه ذهنتان
مثل آلویی که گوشۀ لُپ می خیسانید نگهش دارید
تابروم سراغ اصل مطلب ..
.
.
چند روز قبل تر توی پیاده رو ایستاده بودم که
کله های چرخندۀ نرهای توی خیابان توجهم را
به سمت چرخش مردمک های گشــــــــــــــاد شده وتیک های دهان بـــــــــــــاز آنها
جلب کرد..
درپیاده روی آنسوی خیابان ، خانمی که پیراهن گشادی برتن داشت بی خیال داشت راه میرفت
پیراهنش آنقدر گشاد بود که انحنای داشته یا نداشته اش نمیتوانست دلیل آنهمه هیجان باشد
روسری اش را هم یک طور خاص بالای سرش بسته بود و هیــــــــــــــــــــــــــــــچ تارمویی
برپیشانی و سرشانه و چه میدانم کمرش پریشان نشده بود ..
چهره اش و خوشگلی های احتمالی اش هم از آن فاصله معلوم نبود
اما مشخص بود که آرایش خاص و پررنگی ندارد که حرارت ِ مثلا رژ لب ش
توانسته باشد اینطوری جماعتی را به داغـــــــــــــــــــــی بکشاند ..!
همۀ آن همه چشم چرانی ها فقط و فقط ..
فقـــــــــــــــط و فقـــــــــــط به خاطر یک وجب 1 ..! لُختی ِ ..
فاصلۀ قوزک تا میانه های ساق پای دخترک بود وبس..!!!
یک وجب ونیم پاهای بدون جوراب ..
همین وهمین وهمــــــــــــــین !
.
.
.
تااینجای ماجرا را هم ، آن یکی ورِ لپ بخیسانید تا بقیه اش را بگویم ..
چند دقیقه بعد..
ظاهرا دخترک از عرض خیابان عبور کرده بود
وداشت توی پیاده رویی که ما ایستاده بودیم به سمت ما می آمد
و فقط خدا میداند که توی دل این جماعت ذوقمرگ چه می گذشت
تجسم کنید کسانی را که داشتند سعی میکردند در زاویه ای بایستند که
به گاه عبور ِ آن یک تکه لختی ...!
بتوانند بهتــــــــرین و دقیــــــــــــق ترین و نزدیک ترین دید ممکن را
احتمالا بدون اینکه تابلـــــــــــــــو شده باشند !
به آن یک وجب ونیم داشته باشند
ازهمه خنده دار ترش پیرمردی بود ایستاده در سمت راست من
که معلوم بود دارد تمرین میکند که چطور خیلی بی تفاوت ! و اتفاقی !
نگاهش یکهو بیفتد به همان یک وجب ونیم ..
دخترک که به من رسید من هم چشمهایم را تیــــــــــــــــــــــــــز کردم برای چندثانیه ..!
نه برای چرانیدن !
نه
فقط میخواستم به چشم خواهــــــــــــــــــــــــــــری !!!
ببینم چه بهشتی در ساق پاهایش خفته که اینهمه آدم را بیدارکرده ؟؟!
میدانم شاید مدل گفتنم مناسب نباشد اماپاهایش به غایت معمولی بودند
من میدانم معمولی ها هم زیبایند ...خب؟
اما منظورم این است که نه سفیــــــــــــــــد بلـــــــــــــــــــوری بودند
نه کشیـــــــــــده و خوش تراش غربی ...
نه تپل و آبگوشتی شرقی ..!
والا...!!هیچ کدام...
از قضا پاهای بی رمق بی حالی بودند که فقط مردانه نبودند و بس...
چشم هایم از آن یک وجب ونیم لغزیدند روی شالی که به شکلی آشنا
برموهایی که احتمال نبودند !!
پیچیده شده بود ...
جرقه ای در نگاهم جهید و چشمانم صورتی را دیدند که رنگ نداشت...
خسته بودو بیحال.
باچشمهایی خسته تراز صورتش ..
که انگار هیـــــــــــچ چیز و هیچ کسی را نمی دیدند
دخترک ازکنارمان عبور کرد و هیچ کداممان را ندید ..
آن هیچ کدام هم فقط همان یک وجب ونیم را دیدند به گمانم ..
احتمالا چون در آن چهرۀ بی رمق بی رنگ
یا درپس آن پیراهن بسیــــــــــار گشاد کمرنگ
چیزی برای دیدنی هیجـــــــــــــانی تر نمی یافتند....
آن هیچ کدام درد را ندیدند...
رد پای درمان را ندیدند ..
خستگی را ندیدند...
آن هیچ کدام ...ندیدن های دخترک را ندیدند ..
درعوض به اندازۀ همان یکی دودقیقه
با آن یک وجب و نیم کلی خیال بافی ها کردند به گمانم ..!
.
.
.
.
چند دقیقه بعدتر دخترک بازهم داشت در آنسوی خیابان
درپیاده رو
با یک وجب ونیم لُختی ...!
راه میرفت ..
.
.
.
.
صاحب مغازه صدایم کرد ..."سفارش تان آماده است خانم "
رفتم داخل
وقتی به پیاده رو برگشتم دخترک داشت به من
به مـــــــــــــا!
نزدیک میشد
سرعت گامهایم را بیشتر کردم تا این بار قبل رسیدنش
من رفته باشم
..
.
.
.
درخلوتی خیابانهای نوروزی " پای تخت " !
هنوز به دخترک و پریشانی ها وافکار احتمالا درهم ش فکرمیکردم که پشمالوی سپید رنگی
از پنجرۀ سمت شاگرد ( جلو سمت راست ) به بیرون آویزان شد
قلبم هــــــــــــُـــــری ریخت پایین ...
طبق معمول یکی از این جوگیرهای بی فرهنگ
هاپوی خوشگلش را نشانیده بود روی صندلی جلو
شیشه را داده بود پایین
وهاپوی بی خبرنادان خوشگل
با زبانی بسی ذوق زده !
داشت منظرۀ خیابان عبوری را لیس میزد ..
میدانستم باید از این بیشعور عبورکنم
تا از آن استرس خلاص شوم ..
که کردم ..
اما دوتاکوچه بالاتر
بیشعوردیگری پسرک حدودا چهارساله اش را
جای هاپوچۀ خوشگل قبلی نشانیده بود
تا پسرک بتواند دقیقا تا حوالی کمر بیرون پنجره آویزان باشد
..!
من این مردم بیشعور را نمی فهمم
سگ نمی فهمد
بچه نمی فهمد
یکهو هیجان زده میشوند و میشود کاری که نباید بشود ..
خود آن رانندۀ نفهـــــــــــــــــــم از همه شان بیشتر نمی فهمد
به دوتا نفهمیدن اول حــَـــرَجی نیست
ولی آن نفهم بالغ راننده را باید نشاند روی همان صندلی
بعد توی یکی از بزرگراههای شلوغ پرازسرعت
پرتش کرد بیرون
که تا به خودش بیاید به آسفالت چسبیده باشد...
والا !
.
.
.
.
حالا هی من میخواهم غـــــر نزنم ..
مگر میگذارند ؟
بقیه غرهایم در نوشته های بعدی ...
برچسب:
نویسنده: یگانه مرادیان