خرید بک لینک

رفتن همیشه با پاها ....

گریستن همیشه با چشم ها ....

بوسیدن همیشه با لب ها ...

گرفتن همیشه با دست ها .....

دوست داشتن با قلب ..

و ....

و ....

رخ نمی دهد ...

.

.

رفتن ....

گاهی بی تفاوتی مطلق و خشکیدن ابدی ِ قــُــل قل ِ خواستن هاست ...

گریستن ...

گاهی نوشتن است ...!

..

.

بوسیدن ...

گاهی نگاهی است که گـــره میخورد و کنده نمیشود ..

.

گرفتن ...

گاهی دوستت دارم گفتن های بی اتمام است ...

.

.

و دوست داشتن

گاهی پختن یک غذای خوشمزه !...

.

.

.

.

من اما بر این باورم که سوای درهم ریختگی کارایی اعضا ..

" چشم ها " ..

یک تنه ( دوتـــایی) ..

جور بالا تا پایین ِ بودن .

را می توانند کشید ..

.

.

گاهی با چشم ها میتوان به کــــامل ! ترین شکل ممکن تجاوز کرد !!...

بی آنکه بند ِ تنبانی شل شده باشد ...

جور کش ِ اعضا شــــریف ! ..

..

( آخ که دلم میخواست به جای آن فعل ِ متجاوز ،

از آنی استفاده میکردم که حق مطلب را درست تر و دقیق تر ادا کرده باشد

اما خب حتی نوشتن بعضی چیزها

برای دخترکان عیب است مثل نمایانیدن ِ دندانها یا موهایشان !!)

.

بگذریم ...

.

.

میتوان با نگاهی ..

سیلی زد ..

نوازش کرد ..

دستمالی ! کرد ...

دست داد وسلام کرد ...

جور کش دستگیره های پنج انگشتی ! ..

.

.

.

با چشم ها میتوان دشنام داد ...

دوستت دارم گفت ..

کمک خواست ..

ماچیــد !

حرفهـــای ناگفته را فریــــــــــــاد زد ...

جور کش بالشتک های دوگانۀ ســـرخ رنگ ِ نشسته بر چهره ..

.

.

.من با چشم هایم

حتی مرده ام !

نشان به آن نشان که چندسالی ست در " فتوگراف " ها ..

جنازۀ دخترکی به دوربین زل می زند که هنوز نفس میکشد ..

.

.

.

من با چشم هایم

تا غیرممکن ترین مختصات رفته ام و برنگشته ام ...

آمده ام و نرسیده ام ..

.

.

.

من با چشم هایم رهــــا کرده ام ..

چهارچنگولی گرفته ام ...

رقصیده ام ( ناموزون صدالبته !) ..

..

من با همین قهوه ای های درشت ...

پرتاب شده ام

سقوط کرده ام ..

شکسته ام ...

و دوباره سرپا شده ام ...

.

.

.

من خیانت و تنــفــــــر را ...

بازی ِ " عشــــــق " و لاویدن ! را ...

دروغ و صداقت را ...

با همین قهوه ای های غمگین ...

بــــو کشیده ام ..

.

.

.

من واژۀ خسته ام را با همین نگاه های منجمد

تف کرده ام ...

من " دوستت دارم " های نشنیده را ..

بلعیده ام

و بعدها بالا آورده ام...

.

.

.

من حالم خوب است را

در همین فنجان های قهوه ...

لی لی بازی کرده ام ..

.

.

آخ که چشم ها

مظلوم ترین اعضایند ...

و به جای درد کشیدن های بقیه

تنهایی می گریند ..

درحالیکه

به جای بقیه

با بقیه

زندگی کرده اند ...

.

.

.

برچسب: نویسنده: یگانه مرادیان تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 17:04

صفحه بندی