و با اینکه از سگ به نوعی می ترسم... اما دوست ش دارم..
اصولا حیوانات و گیاهان را دوست دارم...
آهان داشتم می گفتم که پیشی ها را بسی دوست دارم...
پس اگر در نوشته ام از دنیای این ملوس ها مثال میزنم قصدم توهین
یا تخریب زیبایی های آنها و دنیایشان نیست...
حالا اصل مطلب...
خیلی زشت است...
اوهوم..
خیلی خیلی زشت است که خیال کنیم وظیفه داریم یا دیگران خیال میکنند که این وظیفه بر دوش ماست که هرزگاهی بی هیچ سلام علیک ای..
بی هیچ حالت چطور است...
بی هیچ حرفی...
چیزی به رسم و به معنای "روزی باهم آشنا بودیم " سمت ش پرت کنیم..
مثل لقمه ای که از پنجره برای گربه ای توی خیابان پرت می کنید..!!!
گاهی زشتی بعضی حرکات آنقدر زیاد است که آدم با دهانی باز مات می ماند که واقعا چطور یک زمانی با کسی که اینقدر بی ارزش به آشنایی ها، دوستی ها و آدم ها نگاه می کند.. در رابطه بوده است..
آدم از خودش شرمنده میشود... خودش را بغل می کند... می بوسد..
ناز می کند بعد آرام زمزمه میکند که..
بی خیال...
اندازه و شکل برداشت بعضی ها از آشنایی همین است...
همین بوده است...
اشتباه کرده ای که دوره ای گره خورده ای به آدمی که حتی آداب غذا دادن به پرنده، گربه و موجودات بی زبان را بلد نیست و پرت کردن را نقطه اوج انجام وظیفه عاطفی خود می داند و بعد راهش را میکشد و با رضایت خاطر از کاری که کرده، می رود..
اوهوم..
تا این جا را می توان بی خیال شد..
اما اگر سرک بکشی کنجکاوی کنی که لقمه مثلا محبت آمیزش چه بوده......?!
و در صدد جواب بر بیایی...
آنوقت است که حقیقتا شایسته این حرف هستی که خلایق هرچه لایق...
خب؟!