خرید بک لینک
باور کنید که برای خوشحال بودن و لذت بردن از زندگی قرار نیست کسی جز خودمان کاری برای ما انجام دهد.

حالا هی بنشینیم نگاه طلبکارانه به دیگران بیاندازیم و زیر لب غر بزنیم که فلانی چرا فلان کرد یا چرا نکرد؟!

زندگی من به طرز عجیبی به ورجه وورجه وابسته است

بدون دویدن رسما بعد چند ماه، از اعصاب و از پا میفتم و مرحومه! میشوم.....!

بالاخره به یک باشگاه ملحق شدم و طبق معمول این چند سال اخیر تنهایی دو ساعت و اندی چهار روز در هفته با خودم خلوت میکنم..

از آن خلوت های پر هیجان محشر!..

هرگز به همراهی هیچ دوستی باشگاه نمی روم..

جوانتر! که بودم یار تمرینی داشتم... لازم بود

اما الان نوچ.. لزومی هم ندارد..

بعضی ها آمده اند باشگاه تا "ور "بزنند یک ریز...

نمی فهمم شان..

مثل این گوشه گیر های جمع گریز فقط به سلامی بسنده میکنم و خودم را درمیابم..

امروز به عادت همیشه بازوانم را بوسه باران کردم و یکهو یاد هم خون عزیزتر از جانم افتادم که همیشه می خندید و مسخره می کرد این خودشیفتگی را...

گوشی را برمی دارم و شکلکی برایش می فرستم..

چند دقیقه بعد با شوخ طبعی همیشه جواب میدهد...

من حالم با موسیقی دلخواه م خوب میشود...

من با نقاشی کشیدن سرخوش میشوم..

نقاش خوبی هم هستم..

مدادرنگی!...

دست به قلم نی شدن برایم حال و هوای آسمانی دارد..

یاد استاد خوشنویسی ام میفتم که معلمانه دوستم داشت

و من این را می فهمیدم که هر معلمی همیشه یک شاگرد مورد علاقه دارد که جنس این محبت معلم شاگردی است و چیزی تویش نیست..

یادم هست همیشه سرمشق های مرا با دقت انتخاب میکرد..

یاد حسادت دخترک چشم روشن کلاس میفتم و خنده ام می گیرد...

دلم برای استادم و کلاسش و دوست داشتن های معلمانه اش تنگ میشود یکهو..

حافظ خواندن حالم را خیلی خوب میکند...

سعی کردم مشابه این حس را با مولوی هم داشته باشم...

نشد خب... زورکی که نیست!

سرگرم شدن با حیوانات و گیاهان را دوست دارم...

وقت گذراندن با دوستان جان..

و چیزهای دیگری که یادم می آید اما به نوشتن نمی آیند..

خودم شخصا خودم را کمک میکنم، دوست می دارم

بغلش میکنم، میبوسم، قربان صدقه اش می روم..

و حواسم هست حالش خوب باشد..

شایسته بودن ش...

معجزه در ماست... با ما... خودما!

برچسب: نویسنده: یگانه مرادیان تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 22:57

صفحه بندی