خانمی درحدفاصل سنی میانسال تا کهنسال ازفروشگاه بیرون می آید ..
ویکی ازاین خانمهای فروشنده یکهو میپرد جلویش که لطفا یکی ازاین دستمال هارابخر...
خانم اول هم نه میگذارد نه برمیدارد ویکهو میگوید ..
"بذا آقـــــــــــــــــــــــــــــــــــــامون بیاد"...
دلم میگیرد ...
شاید این دستفروش...
یکی از این " آقـــــــــــــــــامون" ها نداشته باشد ...
شاید قبلا داشته والان اسیرخاک است...!
شاید اسیر اسارت میله هاست...
منظورم این است شاید "آقــــــــــــــامون" ِ او دردسترس نیست...
شاید هست اما " آقـــــــــــامون" ش بدردبخور نیست...
نمیدانم...
بهرحال ..
دلم برای دلش میگیرد ...
حالا این خانم باید صبرکند تا " آقــــــــــــــــــــــــــــــامون" آن خانم بیاید ودرانتخاب یک دستمال سفره 5 هزارتومانی کمک ش کند..
شاید هم باید به هردلیلی پول ش را اوپرداخت کند..
نمیدانم...
مهم هم نیست...
ولی
..هیچی...
فقط دلم گرفت یکهو برایش...
" اقــــــــــــــــــــــــــــــــامون" هایتان ...
" خانـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم" م هایتان ...
هرکوفتی که دارید یا ندارید را ...
لازم نیست همه جا خرجش کنید ...
شاید دل یکی بگیرد...
یکی که به جرم کـــَـــمدارتربودن ..!
باید تگاهش به دستان شما باشد مثلا ..
یا چه میدانم...
برچسب:
نویسنده: یگانه مرادیان