دستم را به سمت گوشواره اش میبرم ...
بی هیچ حرکتی نگاهم میکند وقتی که انگشتم را از لمس ِ گوشواره به زیر لاله گوشش میبرم و
آرام به چانه اش میرسم ..
محیط لبانش زیر سُــرانیدن سرانگشتم لرزش خفیفی دارد و وسوسه ام میکند به
پیمایش چندین بارۀ رنگ پریدگی به ظاهر سرخشان..
سایبان ابروانش دوست داشتنی ترین ِ من است ...
" خدا تو را از چشم هایت آفریده ....میدانی؟!"
نگاهش به سمت صدا میچرخد ومن نیز ...
حالا " اوستا" هم میفتد توی قاب ...
دور تر ..
" آره .. بچـــه ..
خدا اول چشمات رو نقاشی کرد ...
بعد گفت خب این .. دیگه چی لازم داره ؟
وتا آخر نقاشی ..
حواسش نبود که حواسش پرت چشماته ..
براهمین..
موقع کشیدن هرچیزی...
یه قطره چکید روی تصویر نگاهت...
حالا فهمیدی چرا وقتی خوشحالی لبت و چشمت باهم میخندن ؟
یا وقتی دلت با اندوه وترس وشادی و چه میدونم....مهـــــــــــــر ...فشرده میشه ..
یه رگۀ مشخص میدوه توی نگاهت ؟
دخترک توی آینه لب ولوچه ش رو کج میکنه ومیگه
" مرســـــــــــــــــــــــی از لطفتون اما خودم خوب میدونم که
خدا توی نگاه بعضی ها یک مینیاتورخیلی زیبا خلق کرده ...."
انگار یه طورلجبازانه ای میخواد بگه من با این حرفا خرنمیشم ...
وحالم خوب نمیشه" ..
" اوستا" یک لبخند ِ امان از دست این بچگی های تو
تحویل دخترک میده ومیگه :
"اما اونی که توی چشمای تويه ...
....
جمله ش رو تموم نمیکنه ...
یهو از قاب خارج میشه ..
دخترک رو تنهامیذارم همونجا و میدوم پی " اوستا"
میره لب جاده می ایسته و داره حرکت ماشین های عبوری رو نگاه میکنه اما میدونم چیزی نمیبینه ..
انگار سقـّــزی از جنس خشم ونگرانی رو بین دندوناش فشارمیده ...
یهوبه تندی برمیگرده ومیگه
" یه قولی بهم بده بچه ..
نذارکسی راز چشمات روبفهمه ...
به هیچ کسی اجازه نده باعث باریدن شون بشه ...
مبادا نگاهت برای کسی تب کنه که براش شبیه همین ماشین های گذری باشی ..
نکنه یه روز شریان ِ عشـــــــــــــــق توی چشمت برای کسی به خون بیفته که
براش حکم عروسک ِ بازی داشته باشی وبس..
بچه ..
یه چیز یادت باشه ..
هر دوست خوبی الزاما همسفــــــر راه تو نیست ...
جوگیر نشو...
اما همسفرت ..باید دوست خوبت باشه ...
دستای "اوستا" انگار چیزی از روی گونه هام به آرومی برمیداره ...
ابروهای بلند مردونه ش که پاشیده پشت پلکش درهم میشه ...
میگه
" دیدی؟؟!!!..
ازهمین میترسیدم بچه ..
ازهمین نم ای که اینقدر راحت میزنه به پنجره چشمات ...
مشتت رو باز نذار برای دنیا ..
یک روز به خودت میای ..
میبنی رد چکمه های اونایی که ازشون توقع نداشتی
کبودی و خون ..
حک کرده روی مشت های تا ابد بازمونده ت ....!
یک روز به خودت میای ومیبینی
تو رام ِ شــــعرهای هزارمخاطب ِ عاشقانه کسانی شدی که..
بهت توهم مخاطب خاص بودن داده بودند ..
حالا دست "اوستا" به سمت چونه م سرمیخوره که داره میلرزه ...
یه چیزی تیرمیکشه ...
توی قلبم ..
توی نگاهم ...
تو گوشم ...
تو سرم ...
مغــــــزم ...
میگم "اوستا" ..
خودمونیم ها..
خوش بحال دخترکان ِ عرب جاهلیت ..
که قبل از شکسته شدن قلب هاشون ..
به دست عزیزترین مرد زندگی شون ..
زنده, به گورمیشدن...
"اوستا" ...
حاضری حق پدری رو برمن تموم کنی و همینجا ..
کنارهمین جاده ..
مثل یک شاخه گل مریم .....................................
تو دل زمین ..
...................... ؟!..
قول میدم چشمام موقع ریختن خاک..
بسته باشند ..
قول شرف ...!
برچسب:
نویسنده: یگانه مرادیان