خرید بک لینک

نِشسته ام کنار رودی که نَنــشسته کنارم و به سرعت از کنارم عبورمیکند ..

و قلوه سنگ هایی که از آن پایین خودنمایی میکنند ...

و نگاهم که دنبال قورباغه ای ، ماهی , ای چیزی میگردد ..

درفاصله چندمتری ..

" اوستا" و کتری ِ سیاه رنگ روی آتش و شراره های رقصان ِ معلق در فضا ..

دستانم را تا مچ فرومیکنم درگیسوان آب ...

و به آرامی حرکتشان میدهم لابلای خنکای موّاج ش...

وبرمیگردم سمت گرما ونور و بودن ..!

اصلا حواسش نیست که روبرویش می نشینم ...

جایی در میان شعله ها گیــــر کرده بادبادک افکارش انگار ...

یکی از سیب زمینی های پای آتش که انگارمیترکد حباب خیالات "اوستا" را هم می تَرَکاند ..

دستش را در کیف رنگ پریده کناردستش میکند و کتابی که چندساعت قبل تر

درتوقفمان درشهرقبلی برایم خریده را به سمتم درازمیکند ..

بعضی کارهای "اوستا" به شغلش وشاید ظاهرش نمی آیند

واتفاقا همین کارهایش دوست داشتنی تر وجالب ترند ...

به فروشنده تاکید کرد کتاب را کادو کند ...

کتابی که چنددقیقه قبل تر خودم انتخاب کرده بودم ...

لذت دلچسبی را از سنگینی نگاهش به فرایند بازشدن کادوپیچ کتاب دردستهایم حس میکنم ...

قبل ازاینکه ازپوسته درش آورم به صدایی نسبتا بلند میگویم : " تولدی دیگر ....."

ویک مرســــــــــــــــــــــــــــــی گُنده همراه با نیش بازم را تحویل "اوستا" میدهم ..

- از کتاب شعرم میشه عبرت گرفتا "بچه" ....

میشد "ابرو کوچه " رو برداری اما اینو از روی پیشخون قاپیدی ...

پس یادت باشه ..

وقتی میخونیش..

دردی که توی کلماتش هست رو حس کن ...

اونقدر عمیق که هیچوقت یادت نره ..

منم باید یادم باشه یه روز مجموعه نامه های عاشقانه ش رو برات بگیرم ...

توخیال میکنی آدمای قبل شما عشق وعاشقی سرشون نمیشده ؟

این اطوارها مال شما وهم نسل های شماست ؟

فکرمیکنی آدم های قدیم از اول همین سنی وهمین قدی افتادن رو "داریۀ" حیات ؟؟!!

"اوستا" حواسش نیست که کم کم لحنش داره شکل دعوا میگیره ...

انگار که من خطایی کرده باشم...

شاید " هنــــــــــــــــــــــــــــوز" تنها جرم مُحرز من

دلبستگی به حرفهای فروغ باشه ...

راستی ..

مگه چی تو دنیای مردونه شون نهفته است ..

که خودشون ..

از هم جنس های خودشون ..

در مقابل کسانی که براشون مهمند..

اینقدر میترسند ؟!...

چی؟!

اوستا بدون اینکه سیب زمینی های جزغاله شده رو نجات بده ..

یا حتی استکانی چای لب سوز لب دوز برای خودش بریزه

از پای آتش بلند میشه

درحالیکه با آرامش زمزمه میکنه :

توحالیت نیست ...

دریــــــــــــــــا برای مرغش فقط تفریحه ...

اما برای ماهی , .......زندگی !

هروقت فرق این چیزا رو فهمیدی با خیال راحت سرمو میذارم زمین و خلاض !

فروغ تو بغلم مجال نفس کشیدن نداره ...

....

دستهابم را در باغچه میکارم ......سبزخواهم شد................ میدانم

برچسب: نویسنده: یگانه مرادیان تاريخ: چهارشنبه 28 آذر 1397 ساعت: 23:45

صفحه بندی