می پسندم مهربانی ات را..
وقتی جامیگذاری خستگی هایت را جایی دور از دسترس نگاه من ...
وقتی مجال لوس شدن های بچه گانه ام را میریزی توی دنیای کوچکم...
و بزرگ میشود ...........دنیایم !
وقتی حواست هست زمین نخورم ...خسته نباشم ...بیمارنباشم...غمگین نباشم ....
حواست هست که...
نه آذری...حواس پرت شده ای !
حواست نیست به تنهاشدنم ....
به تنهایی هایم که دارند بزرگ میشوند ...جان میگیرند ...و جان ِ دنیای شادی هایم را می گیرند ...!
تو قرار نبود شکر حل شده در فنجان قهوه تلخ زندگی ام باشی ...
نه!
قرار این نبود ...
بنا بود قند ِ چای قندپهلوی استکان کمرباریک نفس هایم باشی.....همراه !
قرار نبود که ......................هیچی! هیس! سکوت میکنم ..
به حرمت خوبی هایت سکوت میکنم اما...
میترسم آذری...از تمام شدنم...
ققنوس نیستم من...
نیستم..!
نیستی ...هستی ونیستی....
ونبودنت تمامم میکند....
میترسم روزی که تمام شده باشم بیایی ..باشی...
دنبال تمام شده های من باشی...
مبادا روزی که من دیگر نباشم ..باشی
........
خسته ام..
برچسب:
نویسنده: یگانه مرادیان