فکرش را بکن ..
دندان هایی که قرار بود ببوسنــد..!
در گردنت فرو شده باشند ...
ودستهایی که گرفتن ِ دستهایت را طلب کرده بودند ..
تا آرنج در زخـــــــــــم ِ دلت ..
وقتی به خــِرخــِـر افتاد نفس های به خون نشسته ات ..
زل میزنه توی چشمهایت ومی گه :
" مگه من چکارکردم ؟! "
اینجور موقع ها ..
وقتی در اوج ناباوری شوکه شدی ...
لال شدنت رو هم میذاره پای مُحــق بودن خودش..!
برچسب:
نویسنده: یگانه مرادیان