من از آن نسلی هستم که هیچ کس به ما اعتماد نداشت ...
صبح ها قبل اینکه توی صف بایستیم ...
و همۀ رسالتمان این باشد که بیشتر داد بزنیم تا بیشتــــر تر به مذاق ِ ناظم مان خوش آمده باشد ..
کیف هایمان را می گشتند ...
دنبال چه نمیدانم !...
آخر یکی نبود بگوید نسل ما دوران ِ به رخ کشیدن ِ سبیل و ابروهایی بود که ..
مجالی برای به همراه داشتن ِ ماتیک و خط چشم نمیگذاشتند !!! ..
پس دنبال چه میگشتند در مخفی ترین نقطه های کیف هایمان ؟
به ما دزدکی بودن را یاد دادند وقتی خودمان هیچ چیزدزدکی نداشتیم ...
بعدتر که از روی دست ِ بچه های کوچکتر از خودمان تقلب کردیم ...
حواسمان نبود که دزدکی ها را در همان دیروزها جاگذاشته باشیم ...
خیال کردیم ماه بهتر است همیشــــه پشت ابر باقی بماند ...
امن تر است !...
و هی جانماز آب کشیدیم ....
یک روز به خودمان آمدیم ودیدیم
ماه نیست...
ابر نیست...
سجاده و مُهر نیز هم ...
فقط ما مانده ایم با دستهای خالی که آنها را هم توی جیب مان قایم کردیم !!!!!
برچسب:
نویسنده: یگانه مرادیان