نمیخواهم شبیه این آدمهای مثلا مذهبی حرف زده باشم ...نه
اما ، الان در ساعت حوالی دو بامداد
طور دیگری نمیتوانم حسم را بیان کنم ...
پس لاجرم به مثابۀ همانها میگویم که : " حتما حکمت خدا این بوده " ..
.
.
.
.
اوهوم ..
من قلبا باور دارم که..
حتما خیریّتی در این رهایی ِ به شدت دیرهنگام من
از مسیری کهنه وقدیمی در زندگی ..
وجود دارد ...
من به تصمیم خدا 1 دارم ..
اعتراض ..نه !
بعد از سالها آنگونه زندگی کردنم ...
بعد از آنهمه رنج و سکوت ...
حالا الان ...
وقتی که دیگر مادر نیست ..
وقتی که از فردای بابا خبر ندارم ...
وقتی که درنتیجۀ همان رنجها ، به طرز خسته کننده ای صبور شده ام !
اوهوم...
حالا بعد از اینهمــــــــــــــــــــــه سال ..
درگوشم میگوید با همان بالهایی که به صلاحدید خودم ! سالها قبل چیدم ...پرواز کن !
پرواز کن و آنقدر باورم داشته باش که بپری و نترسی ...حتی اگر سقوط کنی...
من قبل از متلاشی شدن مغزت ...
قبل از پکیدن اعضا وجوارح ت..
قبل از آنکه زمین ببوسدت به مرگ...
به زندگی خواهمت بوسید ..
.
.
.
من به وعدۀ بوسۀ خدا مؤمنم .
( بازهم تم ش مذهبی شد که ! )
برچسب:
نویسنده: یگانه مرادیان