اشک ...
لبخند ...
عشـــــــــــــــــــق ..
.
.
.
.
قصه ای دروغ ...
وِزوِزه ای در خــُـــرناس های باد ...
صدا ..
.
.
و درد که تا همیشــــه تنهاست و بی شریک !
.
.
.
.
.
سرنوشت درخت .............. تبر .
علف ...............سوختن در تاریکی صحرا .
ستاره ....................سیاه چاله .
خدای غرور را با هیچ کسی حرفی نیست ...
نشخوار نام ت ..
لرزش دستانت ..
حرفهایت به طعم خون ..
قلب پاره پاره ات ..
همــــــــــــــــــــــــه را برای خودت نگه دار .
.
.
.
.
.
اوریشه هایت را خواهد سوزانید ..
لبهایت را خواهد درید ...
و1ت را خواهد شکست ..
و خلوت ت را در تاریکی ای ابدی فرو خواهد برد ..
و در گورستانی هرشب نبش قبرت خواهد کرد ..
زیرا که این بزرگترین عذاب مردگان است !
.
.
.
.
دستت را ...
دستهای بیگانه ات را ..
.
.
.
.
بسان سنگ با شیشه ...
آتش و کاغذ ....
پرنده و گلوله ...
زیرا که من زخمهای تورا یافته است..
با مختصات تک تک شان آشناست ..
...
برچسب:
نویسنده: یگانه مرادیان