خرید بک لینک

من کاری ندارم پشت سر هم صنفی های او چه میگویند ...

راست ودروغش هم برایم مهم نیست ...

اما همانطور که حتی بین فرشتگان استثنا وجود داشته ...

دیگر چه رسد به آدمیان ...

از خدا پنهان نیست ..ازبندگانش چه پنهان ...

که من یک " اوستا,"یی دارم که همسفر این روزهای من است ..

درست یادم نیست اول قصه را ..

شاید کنارجاده مانده بودم ...

شاید شب بود ...

احتمالا هم سرد ..

شاید حتی برف وبوران ..

خاطرم نیست ..

اما یادم هست که ارتفاع رکاب برای سوارشدنم زیادبود ویکهو دستی زمخت به سویم دراز شد

که مرا بالا بکشد ..

ویادم هست که گفت :" از اون گوشه لیوان تمیز بردار برای خودت "

وبعد از فلاکس ِ کنار دستش برایم چای پررنگ احتمالا چندساعت مانده ای ! ریخت ..

وخوب یادم هست که بانوی توی ضبط هی صدایش را میبرد بالاتر که :

" شبی را که تنها به گرداب غمها درافتاده بودم ........."

اوهوم ..

من کاری ندارم که بقیه شوفرهای ماشین های سنگین چه ها میکنند وچه ها نمیکنند ..

اما درطول آن شب ..

" اوستا," حتی یکبارهم صورتش را سمت دخترک نچرخاند ..

نمیدانم...

شاید به جای اطوارهای عاشقانه متدوال ...

اوبه نوعی پدرانه یا پدربزرگانه غیرمتدوال دچار بود ..

اما هرچه بود ..

هرچه هست ...

خوب است ..

از آن شب چندوقتی گذشته ..

حالا من و بانوی توی ضبط و " اوستا,"..

یک طورهایی بهم مربوطیم ..

حالا به جای توقف در کافه های بین راهی ...

درهمسایگی یک چشمه یا رود ..

یا چه میدانم زیرسایه درخت ...

با در پناه یک دیوار از هجوم باد ...

برسفره ای کوچک اما صمیمی ، دولقمه صفا نوش جان میکنیم ..

حالا گاهی من مینشینم پای حرف های دودی ِ از کُنده بلند شده نصیحت مأبانه " اوستا,..

میگوید همه بودن را بلدند ...

اما مهم آنست که بتوانند کنار نفـَــسی بمانند که بی آنها بگیرد ...

میگوید خیلی ترسناک است که هم دلتنگ باشی هم بترسی ..

میگوید این جاده ها به من آموخت که همه برای رفتن آمده اند ...

یا ..

خلاصه کلا نمانده اند..

" اوستا," ی من مرد خوبی است ...

شبیه یک استاد درست وحسابی ...

اما نه سواد ومدرک آکادمیک دارد ..

نه لفظ قلم حرف میزند ..

ازهمه خوانندگان بنام وبینام هم ..

فقط دوسه تای توی ضبطش را میشناسد وبس ..

همیشه هم بعد نوشیدن چای یا سرکشیدن پیاله کوچک ماست ..

با سرانگشتان زمخت و نسبتا پینه بسته "اشاره " و " شَـست" ..

سبیل های به سپیدی نشسته اش را تمیزمیکند ونظم میدهد ..

اما همیشه خدا حرفش این است که آدمیزاد باید توی رابطه هایش اخلاق داشته باشد ..

غرور مال غریبه هاست ...

کسی را که دوست داری وبرایت مهم است که غریبه نیست بابا ..!!

گاهی که بافته موهایم را به دندان میکشم و حال وهوای نگاهم بغض آلود است

بی آنکه نگاهم کند میگوید

اشتباه تو همینجاست مریم ..

بعضی ها دیگران را تجربه میکنند ..

بعضی زندگی ..

وقرارنیست همه شبیه هم باشند ..

تاهمین جا بس است ...

خسته ام ..

کز میکنم در گوشه متعلق به خودم در اتاقک دنج و "امن" خـــــاور هویچی رنگ ...

صورتم را با پریشانی گیسوانم میپوشانم و پتوی نازکی بر مچاله گی بودنم میکشم ..

بانوی توی ضبط هم زمزمه میکند

: " من طالب وصلت نبودم گر سوی بامت پر گشودم ......"

چشمانم کم کم سنگین میشود ...

ولی میدانم بیدار که بشوم " اوستا," هنوز سرجایش است ...

فعلا ........

برچسب: نویسنده: یگانه مرادیان تاريخ: پنجشنبه 15 آذر 1397 ساعت: 13:57

صفحه بندی