خرید بک لینک
دیشب نیم خطی نوشتم و خاموش شدم ..

اما یادم بود برای خودم بعدتربنویسم..

دلم فقط فاطمه را میخواهد که الان نیست...سفراست..

وقرارنیست مسافرتش را خراب کنم...

قرارنیست حرفم را باهیچ کسی جزاو قسمت کنم..

نه خانواده ..

نه آذری...

نه هیچ کس..

دیشب دخترک, را نشاندم پیش رویم

وبه انگشتانم ..

لبانش را دوختم...

نگاهش در خیسی چشمانش موج میزد...

اخم کردم...

ودیدم که لبهایش انگارباوزنه هایی سنگین روی یکدیگر ساییده میشدند...

واندوهی درانتهای گلویش فریادمیشد و خفه ..

بیست دقیقه ای دست هایش در دستبند مشتهایم اسیربودند..

بعدکه مطمین شدم جانی ورمقی دراونمانده...

رهایش کردم تا درخواب بمیرد...

برچسب: نویسنده: یگانه مرادیان تاريخ: پنجشنبه 15 آذر 1397 ساعت: 13:57

صفحه بندی