در راه رفتن به بیمارستانم که فاطمه جانم پیدایش میشود
پای رفتنم سست میشود ودهن کجی ساعت هم زورش به قندی که با بودن فاطمه دردلم اب میشود نمیرسد ...
با تاخیرمیروم ..
اما قوی و محکم ..
درمسیر رفت هستم که بابا تماس میگیرد که دلت قرص باشد دیروز درمسجد ازهمه خواستم برایش دعا کنند ...
ودرمسیر بازگشت مادر هم جویای حال بیماراست و هم نگران من !
اوهوم..
مثل فاطمه که دلش نگران من است...
مثل آذری که سعی میکند دورم کند حتی ازاین مریض داری...
اما حواسشان نیست
گاهی دلت برای بیماری یک " غیرهمخون" آنقدر میگیرد که خودت را فراموش میکنی...
این روزها برای خانواده این غیرهمخون عـــــــــــــــــــــــزیز...
هم دخترم هم پسر...
هم خواهرم هم برادر...
گاهی حتی مادرمیشوم!!!
و گاهی..
پدر .......................!
وفاطمه نگران همین نقش های متعددی است که میگیرم...
ومادر رنگ زرد رخساره ام را میبیند و تسبیح وسجاده دعاهایش را سفت ترمیچسبد برای دعابرای آن عزیز..
وآذری..
علیرغم اندوه ههایش...
دورم میکند از اینهمه فشار ومسوولیت...
اما چسبیده ام به این جهنم...
که امیدوارم بهشت شود ...
از تمام دور وبرم فاصله گرفته ام برخلاف آنچه همیشه بوده ام ...
وتنها یک دلیل دارد
آنقدر در هجوم نقش هایی که گرفته ام ...
مچاله ام
که مجالی برای دیگران نمی ماند ..
نه اینکه بخواهم یا نخواهم ترکش دلواپسی هایم به کسی بخورد یا نخورد ...نه!
ازخودم هرآنچه مانده را دردامنم ریخته ام وبه دندان میکشمش تا برای همه قوی باشم..
آنقدر قوی که دیگر چیزی ازخودم برای خودم نمی ماند ..
از دایره دوستان جان ..چند تن اطرافم هستند که لحظه لحظه را با آنها میگذرانم ...
وبقیه را که خارج این دایره اند و سراغم را گرفته اند اما برایشان نبوده ام ..
را ..
دوستشان دارم و حواسم هست بعدها دلجویی کنم از بابت کم بودن یا نبودن هایم ..
میدانم که وقتی این جهنم برایم ، برایمان بهشت شد ..
حوصله ندارم برای کسانی که از لحظه لحظه ام خبرنداشتند بنشینم وسیرتاپیاز جهنم یا بهشت را تعریف کنم...
میخواهم این داستان را ان موقع بوسیده وکنار گذاشته باشم وفقط از بهشت بازگشت دوباره ان عزیز بینمان
لذت ببرم ..
آهان ..
آن روز که به تاخیر به بیمارستان رسیدم گفتم که بافطمه بودم ونشد که بیاید به این دلیل ..
ویکهو همه شان دلتنگش شدند ...
آخ فاطمه ...
میبنی؟!..
این فقط من نیستم که به تودچارم وبابودنت ارام میشوم...
وقتی برای بقیه پدرمیشوم ..
یاد بابا میفتم که علیرغم تندی ذاتی اخلاقش اما موقع سختی ها حواسش بوده همیشه که شانه اش پهن تر باشد وامن تر..
وقتی برایشان مادرمیشوم یاد مهربانی ها وحواس جمعی های مادربه وقت سختی ها میفتم که همیشه گفته قرارنیست
آنچنان در ناملایمات خودمان را گم کنیم که نفهمیم داریم چکارمکنیم وبعدمابمانیم و آبروریزی رفتارهای نسنجیده ..
وقتی برایشان خواهرمیشوم لطافت هایم وصبوری هایم را صدچندان میکنم وبسان عروسک کودکی هایم لوسشان میکنم
ووقتی برایشان برادرمیشوم ،....شانه میشوم.....امن ..خموش...
وآذری...
میبیند ومیشنود و میبینم که حتی گاهی میخواهد دورم کند ازاین جهنم...
وگاهی دورم کرده ...
اما برمیگردم ...
ووقتی میفتم...
میبینم که دستان آذری قبل ازافتادنم آماده گرفتنم بوده ...
روزهای " نه خوبی " را میگذارنم...
میگذارنیم ...
که شبیه جهنم است ...
ودلم به بهشت خوش است ...
مهم نیست چه زمانی...
فقط بیاید ...
برچسب:
نویسنده: یگانه مرادیان