خرید بک لینک

برف پاک کن ِ "احتمالا پابه سن گذاشته " خاور هویچی رنگ ..

زورش به قدم های تند و یکریز باران ِ پاییزی نمیرسید ..

سرم را به سمت پنجره برگردانده بودم وهی " هـــــــــــــــاه" میکردم توی صورتش ...!

تا به بخار بنشیند و بتوانم نقاشی ش کنم ...!

" اوستا," هم مرتبا یادش میرفت که فلاکس آب جوش ش ساعت هاست که خالی شده ...

دستش را به سمت فلاکس میبرد وبعد خیلی کلافه سرجایش میگذاشت..

رسیدیم به اولین قهوه خانه بین راهی نسسبتا قابل قبول ازدید "اوستا" وتوقف کردیم ..

وقتی "اوستا" کت سنگین ش را به سمتم گرفت وگفت سرت را بپوشان تازه فهمیدم در اتاقک متحرک او خبری از چترنیست...

و تازه یادم افتاد که باید یادم بماند که از فانتزی های دنیای دخترانه در این اتاقک نارنجی خبری نیست..

( میگویم فانتزی ...چون دنیای "اوستا" را ازنزدیک تجربه کرده ام وحالا خوب میدانم که خیلی چیزها

قرتی بازی های بیمورد دنیای بیرون است ازدید او وجملگی فانتزی ند ..)

فضای قهوه خانه پر بود از دود وصدا ...

دود سیگار و قلیان ..

صدای حرف و بحث و خنده و قلیان و خاطره ..

یکی هم از توی جعبه سعی میکرد صدایش را شوت کند لابلای ازدحام : " غروبا که میشه روشن چراغا ......"

دیگراخلاق "اوستا" را خوب میشناسم وگاهی قبل ازاینکه او میزی را انتخاب کند خودم نرم نرمک به سمت دنج ترین ودور ازچشم وبرخورد و رفت وآمد ترین میز میروم ..

وصندلی ِ پشت به جمعیت را انتخاب میکنم وخیلی سریع وساکت مینشینم ...

دراینجورکافه های بین راهی چیزی به اسم منووجود ندارد و معمولا گزینه ها به عدسی و تخم مرغ و امثالهم خلاصه میشوند ..

ومن این را تازه فهمیده ام..

شاگرد قهوه خانه با دستمال چرک دورگردنش آمده تا مثلا سفارش بگیرد وبی آنکه پرسیده باشد

دوتا استکان چای کمرباریک گذاشته روی میزی که سعی میکند همان موقع لکه گیری اش کند ...!

میزبغل دستی صدایشان بالا میرود ..

نگاهم خیلی محتاط میچرخد سمت صدای نازکی که از در راه ماندن وپناه آوردن به چنین خرابه ای ..! شکایت دارد

ونگران ِ نگرانی ِ والدینش است که حتما ساعت هاست دلواپس نرسیدن اینها مانده اند ..

وصدای زمخمت مقابلش هم کم نمی اورد از توجیه ...

ویکهو : " میدونی اصلا چیه؟ تقصیرتوکه نیست ..تقصیرخودمه که خیرسرم دلم خواست باماشین خودمون بریم دیدن "ننه بابات"!!

که از زیبایی دار ودرخت ِ این وقت سال توی مسیر هم لذت برده باشیم ...آره تقصیرمنه ...منی که میدونم تواین چیزا حالیت نیست

تو ازاون دسته مردایی خوشت میاد که میرن دوتابلیط اتوبوس میگیرن ومستقیم میرن مقصد "

وهمینطور داشت میگفت ومیگفت وحالا صدای نازک سعی میکرد کم نیاورد در جواب ..

داغی ِ خوش عطری نزدیک صورتم حس کردم ..

دست "اوستا" با یک لقمۀ گــــُــــنده تخم مرغ که شلی ِ زرده اش چکه میکرد روی نان و بعد روی دستش..

سمت صورتم بود ومنتظر بود بگیرمش ... به دست !

- "بسم الله " ...

ومن لبخندی زدم وحالا به تشکری لقمه آماده نیمروی داغ دردست من بود که میدانستم تخم مرغ خیلی مناسب حال نامناسب جسمی من نیست ..

برای اینکه بهانه ای برای به تاخیر انداختن خوردنش داشته باشم گفتم

" چه بلندبلند دعوا میکنند ...."

جوابی نشنیدم ولی ...

سرش را بلند نکرد اوستا و این یعنی حرف نزن...

چای را سرکشید و بی هیچ حرفی فلاکس آب جوش به دست روانۀ همسفر هویچی رنگمان شدیم ..

" ببین بچه ..." ........

جمله "اوستا" که اینطوری شروع شود یعنی قراراست خیلی جدی حرف بزند ..

گلویش را صاف میکند واین بار " بچه" را نرم تر ادا میکند

: " ببین بچه ...اگر روزی عاشق شدی عاشق مردان مذهبی تندرو یا بی قید نباش ..

نه مردی که هیچ چیز برایش مقدس نیست شایسته مهرتوست که یقین بدان روزی عشق تورا هم انکار کرده ورهایت میکند

ونه مردی که از روی تعصب به نوشته های منتسب به خدای خودش !! تورا به اکراه بخواهد سزاوار همراهی تو...

که روزی توبه میکند از یک چیزهایی و به نابودی ات میکشاند ...

روزی اگر هوای عشق به سرت زد عاشق یک مرد معمولی شو ...

مردی که بعد از ابتلا به تو " بترسد" ..

و دوچیز را بلد باشد ..

تـــــو را و دوست داشتنت را ...

وهمیشه یادت باشد نباید تورا به شیوه خودت دوست باشد ...( شیوۀ زنانه !)

به ایما واشاره و اطوارهای لازم دخترانه ...

لابلای دوست داشتن هایش اگر قدرت وکله شقی را بی هیچ حجاب وپرده ای دیدی

میتوانی شاید کمی به او فکرکنی...

ویادت بماند بچـــــــــــــــــه ...

که اگر حتی به مزاح ! اسم ونام ویاد وخاطره نر دیگری را به تو سنجاق کرد

که شاید تحقیرت کند یا هرچه ...

فاتحه همه چیز را بخوان ...

خودت و او وهمه چیز را تمام شده بدان ...

حتی اگر درلحظه به هردلیلی امکان و مجال عبور نداری...

اما یادت بماند که بعضی ممنوعه ها برای دخترکان فقط ممنوعه اند

ولی برای مردان ، اگر به زبان بیایند مرگ رابطه اند ..

اگربه تو گفت سزاوار تو یا دلخواه تو فلان نرینه است ...

سکوت کن ..

ودر دلت بمیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر ...

طوری بمیر که برای همه مرده باشی..."

و بمیر را طوری محکم میگوید که سرمای قبرستان دراستخوان هایم میپیچید ...

" اوستا" دیگر هیچ نمیگوید ...

از بانوی توی جعبه هم خبری نیست ...

من و " اوستا" و سکوت و جاده ...

یک چیزی در راه گلویم گیر کرده ...

نمیدانم آن لقمه نیم ساعت قبل است یا ترس یا بغض یا ....

سرم را به شیشه تکیه میدهم ..

بخاری بر آن نمی نشیند ..

انگار مرده باشم ...!

برچسب: نویسنده: یگانه مرادیان تاريخ: چهارشنبه 21 آذر 1397 ساعت: 3:55

صفحه بندی