خرید بک لینک

دستان لرزان "اوستا" را میگیرم وبه صورتم میکشم ..

ببین ...

زیر این نقاب ِ جنگندۀ مردانه ..

دخترک نحیفی در حال جان دادن است ...

دخترکی که هربامداد عروسک پوشالی ش را به تماشای شوالیه میدان اصلی شهر می بُرد

وبرایش قصه های عاشقانه میگفت ...

وزیرچشمی شوالیه را میپایید ...

یک روز که شوالیه اسب قهوه ای رنگش را تیمار میکرد ..

عروسک ومادرش ..!

با احتیاط به او نزدیک شدند ..

مواجهه غرور و لجاجت ...

شوالیه خو گرفته بود به خدایی ...

ودخترک آموخته بود که باید سرکش باشد و لجوج ...

گاهی ..

شاید ..

کلماتی از جنس مهر ..

رد وبدل میشد ..

اما..

همچو پروانه ای که در همسایگی شمع بمیرد ..

در سایۀ همان خودخواهی و کودکی ...

جان می دادند ....

به آینه چشمهای خرمایی اسب قهوه ای رنگ ..

دو جفت دست را میبینم که " خودزنی" میکنند ...

که درهمان حال که یکدیگر را گرفته اند ...

به هم زخم میزنند ..

ولبهایی که در بوسه ... دندان میشوند و می دَرَند ..

من دراین کارزار غریب ..

مرگی ترسناک تر وتلخ تر از " هاراگیــــــری" چشم بادامی ها را میبینم...

من دراین میانۀ نفرت ومهر ... خشم ودلتنگی ..

ققنوسی را میبینم که خودش خویشتن را به آتش میکشد..

ومی میرد ..

و می میراند ..

وخودش برکُشته اش اشک میریزد..

و زنده میشود..

ومیخندد..

ودوباره به آتش میکِشد و می میراند و ...

و

وعروسک ..

که در گوشه ای افتاده و انگار...

سالهاست که مرده ...

مرده ..

عروسک کودکی های من

مرده ...

و " مرده" را بارها وبارها درصورت بهت زده واحتمالا خشمگین " اوستا" فریاد میزنم ..

"اوستا"

من را ازاین جاده ها بیرون ببر ...

اوستا ..

من به افیونی دچارم که رهایی از آن را نمیشناسم ...

بلد نیستم...

نمیخواهم ...!

مرا به بیراهه ای ببر

و درچاهی بینداز ..

که هیچ کاروانی از همسایگی ش نگذرد ..

مرابه تک درختی مصلوب کن که جز جغد شوم تنهایی ..

کسی اشک هایم , را به تمسخر نگیرد ..

" اوستا" ...

در قلب من ..

زخمی به عمر بیش از یک دهه ..

با من ..

می زید ..

که زیباترین درد دنیاست ...

شیرین ترین اندوه ..

خواستنی ترین دشمن ...

که بیش ازهمه هستی ازمن بیزاراست ..

من بازماندۀ نبردی تلخم ...

انگار که با آینـــــه به جنگ برخاسته باشی ..

که در هر کُشتن ....خود مُرده باشی ...

ودرهر بــُرد ....باختن را به تجربه بنشینی ...

من از رقص ِ نیلوفرانه بر باتلاق دیروزها به ستوه آمده ام ..

غنیمت من از این کارزار ِ غریب ...

کُشته ای است که خویشتن را غسل میدهد ..دفن میکند ..مویه میکند ...

و دوباره برای نبردی تازه ...

رستاخــــــــــــــــــــیزی نو ...!

دستان " اوستا" ..

دوره ام میکنند ...

- یک روز خوب خواهی شد بچه ..

یک روز همه زخم هایت ..

همه خاطراتت ..

را در کنار عروسک پوشالی ات

در قایقی به دست آب خواهی سپرد ...

وشاید ..

فقط شاید ...

در گذر از خط کشی عابرپیاده یک خیابان ..

رد عطر عبوری یک عابر غریبه که بی تفاوت از کنارت میگذرد ..

یقه ات را بگیرد ...

راه نفست را ببــُــرد ..

شاید ..

دستت را به دیواربگیری ..

وکنار همان خیابان روی جدول بنشینی و با گوشه روسری سرخ رنگت ..

بغضی را که از بهت ِ نگاهت بیرون جهیده خشک کنی ..

وبه دور شدن سایه ای نگاه کنی که هیچ شباهت..

یا ربط و آشنای ,ی ای به خاطره دیروزهایت ندارد ...

من به توقول میدهم بچه ...که همان روز هم بعد از چند دقیقه ..

خوب خواهی شد ...

خوب ِ خوب ِ خوب ...

مهم اینست که دیگر هیچوقت دست هایت برای نواختن ِ گونه های خودت بلند نخواهند شد ...

هرگز .................

تو خوب خواهی شد بچه ...

باورم کن ...

خوب خواهی شد ..

خوب ..

خوب...

برچسب: نویسنده: یگانه مرادیان تاريخ: جمعه 30 آذر 1397 ساعت: 3:41

صفحه بندی