خرید بک لینک

بر عکس خیلی ها که هجوم ِ یک "حس" را ...

حالا از هرجنسی که باشد ...

با پُک های عمیق .. دود می کنند ...

یا با پیک های پــُر .. نوش ....!

اوهوم ...

برعکس آنهایی که پناه میبرند به سینۀ رازدار بالش...!

یا صندلی های تنهای کافه های دنج ...

من قدم هایم را برمیدارم و میزنم به راه ...

مسیر..

بی هدف ..

بی مقصد ..

بی هیچ محاسبه ای ...

فقط راه میروم ...

یا اگر مجالش .. ، امکانش باشد .... میدوم !

خودم با خودم و با قدم هایم که " مرد " راهند ...!!

نه دلگیرم نه عصبانی ...

نه شاکی نه طلبکار ...

هیچی...

فقط لازم داشتم کمی با " مریم" خلوت کنم ...

درحالیکه دوشادوش...شانه به شانه ... " یک تنه" راه میرویم ...

به گامهایی تند ...

و یکریز به جای حرف ، تکه شعرهایی میریزد توی فکرم ...

" گله از دست کسی نیست ........... مقصر دل دیوانۀ ماست ..."

مریم لبخند میزند ...

تلخ ..................................!

خیلی تلخ .......

از آن تلخ هــــــــــــا که انگار قهوه چشمانش ...حالا حالا ها خیال شیرین شدن ندارند ...

خواهم که به خلوتکده ای ..........ازهمه دور .....

من باشم و ..من باشم ....ومن باشم ......و من ..

اهان الان یادم افتاد ..

یک جایی در بودنم تیرکشید ..

و خشمی ریخت درکلامم..

که سریع قورتش دادم ...ولی واژگان از زبان گذشتند و راه پیشانی در پیش گرفتند ...

شقیقه هایم زیر سرانگشتانم ...

ونبضی غریب درهمسایگی چشمانم ..

می زدند ....!!

عجیب است ...هرچقدر هم که "بی توقع " باشی ...

اما باز میرسی به نقطه ای که نمیتوانی "بی تفاوت" باشی ...

آب تسکین زمینی است که آتــش دیده .........

مطمئنا جگرش سوخته ! چشمی که تر است.....! " ..

یاد آن دیوار نیم ساخته یکی دونوشته قبل تر میفتم....

" در خموشی های من ....................فریادهاست..................."

ساکت ترمیشوم ...

کمی مهربانتر...!!!

و صد البته ..............................دورتر !

کسی نخواهد فهمید ..هرگز !

آدمها نبودنت را ..

فقط وفقط وفقط ..

از صندلی خالی بودنت میفهمند....

کسی ..

نیم خیزشدن های قبل ترت ...

تیک ِ نشسته در " لِنگ " های روی هم انداخته ات ...!!!

اضطراب خیسیده در نگاهت ...

ودلهرۀ تـــَــه حنجره ات را ...

وقتی به بی ثبات ترین شکل ممکن روبرویش نشسته ای....

نمی بیند ...!

" بازهم دعوت به طوفان کن مرا .......اما بدان ...

من دلم دریاست ........دریا را به دریــــــــــــــا میبری.....! "


" چون شمع سراپا شرر گریه ام ای خــــار ...

با این تن پر آبله وپینه چه گفتی...؟ .."

صدایی که در سرم شعر میخواند هم انگار خسته شده ...

خوابیده ...

شاید هم .................!

برچسب: نویسنده: یگانه مرادیان تاريخ: چهارشنبه 10 بهمن 1397 ساعت: 16:46

صفحه بندی