من بلد نیستم طور دیگری دوست بدارم ...
من تا " این مدل عشـــق" بیشتر نخوانده ام ...
من با دربدری های " هـــــــاچ زنبور عسل" بزرگ شدم ...
با تعقیب و گریز ِ " دختری به نام نــِــل "..
با همیشه دیررسیدن های " پــِـرین " وپاریکال ِ بسیار دوست داشتنی اش..
از دخترکی که در رویاهای کودکی اش همیشه آرزو داشته " بارباپـاپــا" باشد..
تا به هرشکلی دلش خواست دربیاید..
یا در رقابتی با "بلفی" درحال سانت کردن گیسوانش بوده..
چه توقعی بیش ازاین دیوانگی های کودکانه نارس..؟!
آخر از نسلی که "عاشقانه گی" را با " جودی آبوت" و "بابا لنگ دراز" ِ زیادی دلبرش!
یاد گرفته وخیال میکرده اند ...
شاید هم هنوز خیال میکنند دنیــــــــــــــــا پُراست از بابالنگ درازهایی ..
که فقط باید بیایند و در نوانخانۀ دنیا
کشف شان کنند و بعد هی برایشان نامه بنویسند...
نامه بنویسند
نامه بنویسیم ...
اوهوم..
آنقـــــــــــــــدر نامه بنویسیم تا اتفاق بیفتد ..
ازاین نسل چه توقعی دارید ..ها ؟
این نسل همۀ رویاهایشان را نوشته اند ..
نوشته اند وخوانده نشده ..
یا اشتباهی خوانده شده...
یا آدم اشتباهی خوانده ..
شاید هم اشتباهی نوشته اند..
اشتباهی نوشته ایم ..!
شاید هم نسل بابالنگ درازها ورافتاده باشد ...! مثل کلاه شاپوبه سرها..
مثل فردین و ملک مطیعی ها ..
مثل همۀ این تمام شده ها ...
ور افتاده ها ..
ما هیچ کدام مان " تایتانیک" را نفهمیدیم...
یعنی خیلی نچسبیـــــــــد به دلمان ...
ننشست به جانمان انگار ..
ما یادگرفته بودیم که برای عشـــــــــق ..برای معشــــــــــــوق ..
باید خیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی سختی کشید ...
خیلی..!
ما آن سفر دریایی لوکس که بعد یکی دوروز ، خیلی زِرتی دستانشان دردست هم قرارگرفت را
هیچوقت درک نکردیم ..
ما آنقــــــــــــــــــــــــــدر زندگی را ..
مهر را ..
عشق را ...
معشوق را ...
سخت ..
دور...
محال ..
شناختیم ..
که از همه چیز دور افتادیم ...
ما شاید بارها وبارها وبارها ..
از کنار نیمۀ کوفتی مان ..!
عبور کرده باشیم...
اما باورنکرده ایم این همان " آرام دل" است...
این همان است که باید باشد ...
اگر هم چشممان ، نگاهمان در هم گره خورده باشد..
طوری به ناسپاسی..
به بی مهری..
به بی کفایتی..
از حدقه درش آورده ایم که .....!
ما همیشه دنبال نشدنی ها دویده ایم...
جان کنده ایم...
مرده ایم...
برچسب:
نویسنده: یگانه مرادیان