آخرین خنده هایمان باهم را یادت هست ؟ ..
ما آدم آخرین ها نبودیم...بلدش هم نبودیم..
وگرنه بیشتـــــــــــر میخندیدم...
تا هرکدام سهم بیشتری از خنده های دیگری ذخیره کنــــــــد ...
برای روزهای بی نَـفــَــسی ..!
باید بیشتر گم میشدی در گیسوانم...
باید بیشتر دست می کشیدم به زوایای چانه ات ..
باید کوچه های بیشـــــــــــــتری را باهم قدم می زدیم..
باید دستهایم را میگرفتی...
محکم!
باید بازویت را می چسبیدم ....محکم تر ..!
راستی آخرین دیدار .. اسمم را صدا زدی اصلا ؟! ..
"م" چسباندم ته اسمت ؟ ..
کداممان اول خداحافظی کرد آنشب ؟..
یکدیگر را بوسیدیم آیا ؟..
گفتی مواظب خودت باش ؟ که من بگویم من بیشــــــــــــــــتر ؟!!..
دیدی ؟! ..
هنوز میتوانم با مرور تکّه هایی از خودم..
از تو با خودم...
از خودم همراه تو ...
خون تازه بدوانم توی رگهای خودم..!
و هوا را بدزدم از نَـفَس هایت ..!!
من که معشوقۀ هیــــــــــــچ داستان عاشقانه ای ...هرگز ، هیچ جا نبوده ام ...
تکلیف من روشن است...
ولی تو..
اگر روزی یکی بهت گفت: "هیچ کس قــَــدّ ِ من دوسـِت نداشته ... "
از من برایش بگو ...!!!
برچسب:
نویسنده: یگانه مرادیان