خب باید منصف باشیم ..
گاهی همۀ تقصیرها گردن خودمان است ...
آدمها را اشتباه میفهمیم ...
جایگاهها را اشتباه تعریف میکنیم ..
کلا همه چیــــز را کاملا اشتباهی پیش میبریم و اشتباه میچینیم ..
بعد تازه دوقورت ونیم مان هم باقی است که چرا فلان وبهمان ...؟
درست شبیه ِ آدمی که هی توی فنجان قهوه اش نمک بریزد ...
وهی کامش شیرین که نشود هیــــــــــــچ ..
تلخ هم نه حتی...!
یک طعم ِ شــَــلَم شوربای عجیبی بشود که دل را بزند ..
دل رابزند وخاطر را بیازارد و
گوارش را بیمار کند و حال را خراب ...
و دست آخر همۀ لطف ِ آن فنجان قهوه را زهـــــــــرمار کند وخلاص ..!
بعد هم هی هرکجا نشست بگوید قهوه اینطورها که میگویند هم خوب نیست ها ...
باحال نیست ها ...
خوشمزه وباکلاس و این حرفهانیست ..
به ما که نساخت والا ..!
باما که نساخت !!!! ...
حکایت آدمها هم با کمی تغییر همینطوری هاست ...
یک آدمی را که دربهترین حالت ِ خوشبینانه شــــــــــــــــــــاید بتواند یک آشنا...
یا چه میدانم دوست زیادی معمولی باشد را ..
میبریم وبه تصمیم و میل و برداشت ِ قلبی ِ خودمان می نشانیمش برتخت حکومت ِ دلمان ..
بعد هی عاشقش میشویم و هی او را طوری میبینیم که دارد عاشق میشود انگار ..
هی تصورات اشتباهی و توهمات میریزیم توی مغز ودل و روحمان ...
آن بندۀ خدای بیخبر ازهمه جا هم دقیقا مثل همان فنجان قهوۀ بیگناه ..!
دچار اوضاع ِ قاراشمیشی میشود که نگــــــــــــــــو ..
تا یک جایی زورکی سعی میکنیم به او تحمیل کنیم دوست داشتنمان را ..
وبه خورد ِ خودمان بدهیم این توهم ِ عاشقیت را ...
بعد بالاخره یک روز ..
ظرفیت ِ قاشقهای نمک ِ فنجان تمام میشود ..
دیگر حل نمیشوند ..
ته نشین میشوند ...
وهی روی هم انباشته ...!
حالا دیگر باعصبانیت قاشق را به دیواره های فنجان میکوبیم وبه ته ش میساییم ...
فایده ندارد اما...
صدای خودمان ولیوان و نعلبکی زیرش ...
همه وهمه در می آید ...
بعــــــــد به سلامتی یکهو رم میکنیم ومیزنیم زیرکاسه کوزۀ همه چیز...!
وبایک حالت طلبکارانۀ قربانی طوری ! صحنه را ترک میکنیم ...
اوهوم...
اشتباه از خودماست که آدمها را اشتباهی میفهمیم..
نمیدانم از کمبودها یا عقده ها یا خریت ها یا حسرت وآرزوهایمان است که شاید یک سلام ِ ساده را ...
با یک لحن ِ دیگری می شنویمش ...
وهی خر میشویم وخر میشویم و هی دُوز ِ خریت هایمان را بالاتر میبریم ...
یارو میزند توی دهانمان ومامیگوییم ازدوست داشتن است ...
یارو هربلایی سرمان می آورد یک تعبیر و دلیل ِ عاشقانۀ ..
پر از حسادت وغیرت و خواستن برایش میتراشیم ..
بابا ..!
یاروی مورد نظر که گناهی ندارد ...
هرطوری میزند پَک و پوزۀ مبارک را پایین می آورد ما با همان دندانهای توی شکم ریخته ...
قربان ِ دستهای مردانه یا ظریف ِ زنانه اش میرویم که آخ چه حســــــــــــابی دوستمان دارد ...!
آدمها را همانطور که هستند ببینیم ...
طوردیگر معنایشان نکنیم ...
گاهی آدمها فقط می آیند کنجکاوی هایشان را ارضا کنند وبروند ...
گاهی آدمها می آیند تا یک شرط بندی ِ توی جمع ِ دوستانۀ خودشان را برده باشند ...!
گاهی آدمها می آیند تا انتقام ِ دشمنی ِ دیرینه ای که ...
شاید حتی روحتان از آن خبرنداشته باشد را گرفته باشند ...
گاهی آدمها فقط می آیند که ازکنارشما عبور کرده باشند ...
گاهی آدمها اصلا نمی آیند ...
داشته اند از کسی ، از جایی می رفته اند که شما آمدن تعبیرش کرده اید !!!
اصلا یک چیزی ...
لطفا آدمها را معنی نکنید ...
دست به اندازه هایشان نزنید ..
خدانسازید از آدمها ...
دست به بودنشان نزنید ...
عاشق خلق نکنید از آنها ...
بگذارید دنیا همین شکلی که هست بماند ...
خودتان با دستهای خودتان قلبتان را تکه تکه چال نکنید ...
برچسب:
نویسنده: یگانه مرادیان