نوشته ای برای خودم ...
ببین مریم ...
هر آدمی یک روز تمام میشود ..
می میرد ...
و وقتی میگذارندش توی قبر ..
وقتی روی پیکر قنداق پیچ شده اش خاک میریزند ..
میترسد ..
جیغ میکشد..
ومیخواهد دست وپا بزند ..
اما نمیتواند و با هر تقلایی سرش وصورتش به سنگ ِ معروف ِ همخانه اش می ساید ..
میدانی مریم ..
آخرین نفری که آن بالا نشسته و گریه میکند وهی سوره میخواند وهی به خاک ها چنگ میزند ..
اوهم بالاخره خسته خواهد شد ...خواهد رفت ...
اینطوری آدم ِ توی چاله می ماند و یک دنیــــــــــــا تاریکی و خاک و تنگی و تنهایی و ترس ..
وخیلی...
دقیقـــــــــــــــا خیلی زمان میبرد که به اینها عادت کند ...
و آنقـــــــــــــــدر در آن تنگنای تاریک گریه میکند که همۀ موهایش سپید میشوند ومی ریزند..
وهمۀ گوشت تنش آب میشود ..
و درد به استخوانهایش میرسد و آنها را می جَوَد ..
و او با همۀ آن درد و ترس وتنهایی ...
تجزیه میشود ...
حس ش کردی مریم ؟ ..
ببین دخترک ...
خیلی درد دارد توی خیابان راه بروی و نقشۀ مهمانی ِ دخترکانۀ شب را درذهنت مرور کنی
و خودت را در آغوش ِ آن لباس ِ براق ِ سورمه ای..
و خودت را در رقص ِ ترانه ها ...
وخودت را در مزه مزۀ دسرهای آخر شب ..
وخودت را در خنده های توی جمع ِ دوستان..
ویکهو خودت را میان زمین وآسمان ...
بالای سر یک تاکسی ِ مسافرکش ببینی که چندلحظه قبل از زمین کنده است تورا ...!
واینطوری تمام میشوی..
بی آمادگی..!
خیلی درد دارد دخترت را در آغوش کشیده باشی و چشمهای معشوقت را برصورت اوبوسیده باشی
و برایش نقشه ها کشیده باشی ویک روز ..
فقط یکهو بفهمی که دیگر درزندگی ِ دخترکی با چشمهای معشوقت نیستی ..
که همۀ رازهای زنانه را درگوشش زمزمه کنی..
خیلی درد دارد نتوانسته باشی یک آغـــــــــــــــــوش طولانی بوسه بارانش کرده باشی ..
و هرچه را که دلت میخواسته یا لازم بوده به او گفته بوده باشی ...
خیلی درد دارد یک شب موهایت را شانه بزنی وعطرشان را تا آن آخرین نایژک بلعیده باشی..
بافته باشی شان ..
که فردا دوباره در موجهایشن گم بشوی..
چشمانت را ببندی و ساعت ِ موبایل ت را گوش به زنگ گذاشته باشی ..
که به میزدونفرۀ کافۀ فردا دیرنرسیده باشی..
و به جای آن کافۀ سرنبش با آن میز ِ دنج ِ توی کنج ش ...
چشمانت با فشار ِ آب شیلنگ ِ توی دستهای ...
بانویی دستکش به دست وماسک به صورت بازشده باشند ..
که اصرار دارد خـــــــــــــوب تو راشسته باشد..!
وبعد هم قنداق پیچ یک گوشه ای گذاشته باشدت ت ابیایند و ببرندت ...
میبنی مریم ؟ ...
تو اقلّا میدانی چطور مردی...
و مهم تر از آن ..
میدانی چرا ..
واین دردش را کم میکند ..
ببین مریم ..
گاهی آدمها هیچ نقشی ...
هیچ تقصیری ...
هیچ گناهی در شکل زندگی شان ندارند ...
ولی باید ..
بایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد تاوان ِ آن زندگی را بپردازند ...
ویادت باشد دخترک ..
تاوان درد دارد ...
اشک دارد ...
غم دارد ...
تو حداقل میدانی چرا ...
ومیدانی در این علّت ..
گناهی نداری ...
تو اقلّا میدانی چطور ...
ودراین چگونگی...
هیچ نقشی نداری ...
تو اقلّا میدانی باید ..
ودر این اجبار هیچ حقی نداری ...
پس باچشمهای باز ..
با آگاهی ...
بی غافلگیری در گورت بخواب ...
میتوانی گریه کنی ..
ولی شیون نه ..
میتوانی مچاله شوی ..
ولی دست وپازدن نه ...
ویک چیزی!
درگوشهایت خاک بریز !
ودهانت را با سنگریزه ها پر کن ...
این مرگــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ به جهان دیگر و زندگی دیگر گره نمیخورد ..
این مرگ ، معیار ِ دقیق ِ مرگ است !
برچسب:
نویسنده: یگانه مرادیان