آذری میخواهد که خیلی جدی نبوده باشد مثلا ...
میگوید :
با گوشۀ یکی ازهمان گنده ها ...
با سمت راستی اش..
مثلا چپ چپ نگاهش میکنم ...
مثــــــــــــــــلا دستپاچه میشود ومیگوید :
هردوتاگــُنده را میبندم وهمزمان با خاموش کردنشان ..
یک لبخند خیــــــــــــــــلی کوتاه میزنم...
به اندازۀ خم شدن لبها وسریع صاف شدن شان ..
این یعنی بی خیال ...
سرم را بلندمیکنم و به آنســـــــــــوی پنجره نگاه میکنم ...
سرده ...
_ " خب لباس گرم بپوش ! کلاه هم بذار ! صبحانه هم همون بالا " ..
نه سردمه ..
نه سردمه ...
دوباره چشمهایم را میبندم و دوباره همان لبخند ..
دوباره سرم را بالا می آورم واین بار به جای آن دوردورهای آنور ِ پنجره ..
به آذری نگاه میکنم که هرچه سعی میکند لبخند روی لبهایم را راستکی کند ...نمیشود
خیلی آرام توی دلم میگویم
اوهوم...سردمه ...خیلی سردمه ...انگار از تو یخ زدم ...
برچسب:
نویسنده: یگانه مرادیان