خرید بک لینک

آذری میخواهد که خیلی جدی نبوده باشد مثلا ...

میگوید :

  • " اونایی که چشمشون گــُــنده است ژست بگیرند گنده ترمیشه ؟! " ..

با گوشۀ یکی ازهمان گنده ها ...

با سمت راستی اش..

مثلا چپ چپ نگاهش میکنم ...

مثــــــــــــــــلا دستپاچه میشود ومیگوید :

  • " خوشگلترمیشه ؟!" ..

هردوتاگــُنده را میبندم وهمزمان با خاموش کردنشان ..

یک لبخند خیــــــــــــــــلی کوتاه میزنم...

به اندازۀ خم شدن لبها وسریع صاف شدن شان ..

این یعنی بی خیال ...

سرم را بلندمیکنم و به آنســـــــــــوی پنجره نگاه میکنم ...

  • "حوصلۀ کوه داری فردا ؟"

سرده ...

_ " خب لباس گرم بپوش ! کلاه هم بذار ! صبحانه هم همون بالا " ..

نه سردمه ..

  • " میخوای بری پارک بدوی؟ "

نه سردمه ...

  • " عصر بریم سینما ؟ "

دوباره چشمهایم را میبندم و دوباره همان لبخند ..

  • " سردته ؟ "

دوباره سرم را بالا می آورم واین بار به جای آن دوردورهای آنور ِ پنجره ..

به آذری نگاه میکنم که هرچه سعی میکند لبخند روی لبهایم را راستکی کند ...نمیشود

خیلی آرام توی دلم میگویم

اوهوم...سردمه ...خیلی سردمه ...انگار از تو یخ زدم ...

برچسب: نویسنده: یگانه مرادیان تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 18:37

صفحه بندی