شعرمیخواندیم ..
از روی حافظه ...!
بعد نظریه صادرمیکردیم ..
وهی یکدیگر را از بالای منبر پایین میکشیدیم تا حرف خودمان را به کرسی نشانیده باشیم ..
پای شاملو که به میان آمد به گمانم حسادت های زنانه در جمع قـُل قل خورد و یکی گفت :
اینکه نرها میگویند ببین آیـــدا چی بوده که شاملو را اینطوری رسوا وشیدا ودیوانه کرده ..
خزعبلی بیش نیست ..
هرکسی درتایید یا مخالفت ..
البته به زبان شوخی ونیت طنز چیزی میگفت ..
یکهو پریدم وسط حرف و گفتم :
کاری ندارم که به قول ِ فلانی وفلانی ( بچه های توی جمع ) ...
آیــــــــــدا بایــــــــد یک چیزی داشته بوده باشد که گلوی شاملو پیش ش گیر کرده باشد ..
که باید با کمالات بوده باشد که در سلیقۀ شاملو گنجیده باشد..
نه ..
به این حرفها که ظاهری بسیــــــــــار معقول ومنطقی هم دارند ...
نه کاری ندارم !..
من یک چیزی را میدانم ...
آدم موقع عاشق شدن با مغزش تصمیم نمیگیرد که تحلیل کرده باشد ..
ویاروی مورد نظر را گذاشته باشد در غربال ومحک
که آیا درمعیارهای من میگنجد که بیندازمش توی قلبم ؟
آدم موقع عاشق شدن الزاما با یاروی مورد نظرش..
در یک مجلس ومحفل ِ هم سطح ِ هم جنس ِ هم کفو نبوده اند که..
بتوانیم بگوییم خب این دوتا از اول هم رفت و آمد وسلیقه وفکر و آدمهای دور وبرشان...
از یک خمیرمایه بوده ..
اصلا ممکن است یکی درچشم برهم زدنی دلبستۀ دخترک ِ گل فروش سرچهارراه شده باشد..
وتنها نقطه اشتراکشان همان چهارراه با چراغ قرمز ِ دستکاری شده اش بوده باشد ..
هیچ کسی من را ازبالای منبر پایین نمیکشید ..
فکرکنم خطابه ام گیـــــــرا بود وصدای داغــان ِ روی مُخی ام هم به مذاقشان خوش آمده بود ...!
پس گلو را صاف کردم وادامه دادم
آدم وقتی عاشق میشود معشوق را آنطوری میبیند که دوست دارد ..
آنطوری میشنود که دلش میخواهد ..
وآنطوری تعبیرش میکند که حالش خوب باشد ..
من نمیگویم آیدا بانوی برجسته وممتازی از جهات مختلف نبوده....خیر!
حتما بوده ...
اما من میگویم این را نباید از شعرهای شاملو نتیجه گرفت ..
آدمهای عاشق همگی شاعرمیشوند ...
وای به روزی که یک شاعر عاشق شده باشد ..
شاعری که شاعر بشود از معشوقه اش جهانی میسازد که همه اش آسمان باشد ودریا ..
و خودش را ...
زندگی اش را ...
بودنش را ...
شعرهایش را ..
همه وهمه را ..
مدیون همین دنیای زیبای آبی رنگ میداند ...
برای سلامتی دخترک بالای منبر ..................
![]()
واینطوری بود که چُرت همه پاره شد !...
برچسب:
نویسنده: یگانه مرادیان