خرید بک لینک

آن روز که دم ِ همان دکّۀ گل فروشی ِ روبروی بیمارستان دیدمت ..

با دسته گلی " نرگــس " ...

گفتم خب حتما اسم یارو نرگس است !

وتوی دلم گفتم چه خوب اگر شیرازی باشد و از آن خوشگل هایش ..

آنشب که چراغ ِ مطالعۀ اتاقت تا پاسی از شب روشن بود و سایه ات روی پرده موج میخورد..

که گاهی راه میرفتی وگاه پشت میز می نشستی ...

گفتم دارند روزهایشان را باهم مرور میکنند

و توی دلم گفتم چه خوب که " نرگس " ش ، پایه شب بیداری هایش هم هست ..

دیروز که در مرز ِ خط عابرپیاده ...

یکهو دستش را محکم عقب کشیدی و محکم تر باصدایی که کمی میلرزید گفتی ..

: " حواست کجاست لیلا ؟ " ..

گفتم پرسیدن دارد مگر؟ پیش خودت !..

و توی دلم گفتم چه خوب تو هم بالاخره مجنــــون شدی .... مجنون ِ لیلا ...

برچسب: نویسنده: یگانه مرادیان تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 18:37

صفحه بندی