من حالم خوب است زور زلزله به من نرسید!
زنگ میزند پشت بندش که مگر بیخبر رفته بودی مشهد تو؟؟!
میخندم با صدای بلند که معمولا جز برای دوستان جان انجام ش نمیدهم..
عصبی است و احتمالا نگران..
تو واقعا مشهدی؟ بیخبر؟! خوبی؟... و..و...و
نوچ، تهرانم.
_دیوونه پس این مسج چی بود؟؟؟؟!!!
حالا لحن ش شاکی. عصبانی ولی هنوز نگران است.
دیگر نمی خندم. صدایم آرام و ملایم میشود
:میخواستم نشانت دهم چقدر نیاز دارم به احوال پرسی های تو
:خواستم ببینی چقدر دچارم به داشتن توجه ت..
:باید میدیدی که باید نگران م باشی، دلتنگ م باشی، دوستم داشته باشی
دوست م باشی...
باید همیشه سراغم را بگیری... باید!
برچسب:
نویسنده: یگانه مرادیان