اوستا آنفولانزا گرفته ...
خاور نارنجی را توی گاراژ خوابانیده و سپرده که حتما خوب بشورندش ..
دو اتاق ِ مجاور هم دریک مسافرخانه گرفته که هردوتایشان پنجره دارند ...
اما آنی که به خیابان بازمیشود را خودش برداشته که چشم ِ من به هیچ سبیلی ..
وهیچ سبیلی به من نیفتاده باشد..
و آن پنجره ای را که به دیوار ِ درفاصله دوسه متری اش بازمیشود را..
به من داده تا هر روز صبح به آجرها سلام کنم..!
صدای سرفه ها وعطسه هایش ...
صدای خس خس سینه اش...
وصدای فین هین کردن هایش ..
به همراه ِ خروپف های گاه وبیگاهش از نازکی ِ دیوار ِ بین اتاقها ردمیشود..
و یادم می آورد که چقـــــــــــدر مریض است ..
دوست داشتم میشد بروم توی آشپرخانۀ این مسافرخانه..
و برای اوستا یک سوپ ِ پر ازشلغم و کلم قمری و مرغ بپزم ..
بعد دوتا هم لیموی سنگی بگذارم کنار بشقاب ِ گُودش و سینی را ببرم توی اتاقش ..
پنجره را بازکنم تا کمی هوای تازۀ سرد آذرماه بریزد توی فضا ...
و ردوپای میکربهای پخش وپلای توی هوای اتاق را کمی جاروکند..
دوست داشتم مثل این کارتن های زمان بچگی ها ..
بروم یک دستمال سفید خوشگل تمیز را نمدارش کنم وبگذارمش روی چین های پیشانی ِ اوستا ..
دوست داشتم برایش گل گاوزبان ِ بدون نبات ولیمو آماده کنم..
تاشاید کمی از خشانت و خشکی ِ سرفه هایش کم کند ...
دوست داشتم اوستا با آن سبیلهای از بناگوش دررفته ...
با آن دستهای پینه بستۀ زمخت ...
با آن هیکل ِ درشت وشکم ِ گندۀ لمیده روی کمربندش..
با موهای سپید ِ زیادی نرمش ...
برای دو روز عروسک ِ زمان ِ بچگی های من میشد ..
اما قبول نمیکند...
زیربارنمیرود ..
حتی نمیگذارد قدم در اتاقش بگذارم ..
به قول خودش " تـیـلیـفــُــن " را برای همین موقع ها ساخته اند خب ! ..
برچسب:
نویسنده: یگانه مرادیان