خرید بک لینک

پشت پنجره گذاشته بود سرش را ...

کنار دانه های پرنده ای که چنددقیقه قبل پریده بود

تا بپرد آنهــــــــــــــمه سودا از سرش ..

چشمهایش را..

کلاغی نشسته بر تیر چراغ برق روبرو ..

نشانه رفته بود ..

و کلاف ِ درهم ِ گیسوانش را ..

یاکریمی پا به ماه ..

و نازکای پوست ِ صورتش را ...

آفتــــــــــــــــاب ..

به آشپزخانه رفت و کبریتی زیر دامن کتری کشید ..

صدایی در درونش میگفت :

کاش یکی برده باشدش !

کاش حتی باد کنده باشدش از تاقچۀ پشت پنجره ...

کاش وقتی برمیگردم نباشد...

فقط نباشد ..

برچسب: نویسنده: یگانه مرادیان تاريخ: چهارشنبه 17 ارديبهشت 1399 ساعت: 18:34

صفحه بندی