اینکه " ماهی را هروقت از آب بگیری تازه ست " ..
مال همان قدیم هاست...
مال همان روزهایی که ماهی را ترو تازه از دریا و رودخانه صید میکردند ..
وقتهایی که گاها مسیرم از کنار مغازه هایی که ماهی های " نمرده " ! میفروشند بگذرد ..
حواسم هست که ماهی ها را تماشا نکنم ..
حواسم هست که نبینم شان ...
نبینم که نمیدانم به کدامین ترفند و دارو و کوفت و زهرماری ..
سعی کرده اند خیلی جدی نمرده باشند ..
آبی کدر ..
وماهی هایی که یا نزدیکی های روی سطح آبند ولی نمرده اند ...
یا در مرزهای ته نشینی اند ولی نمرده اند ...
یا این وسط ها در حال وهوای سکته ای ِ کــَــجــَــکی و یک وَرَکی معلق ند ولی نمرده اند ..!
اوهوم..
ماهی های معلق ...
شبیه آدمهای معلق ...
زنده نیستند ولی نمرده اند ...
لابلای همین نوشتن های " ماهی طوری "...
یکهو یاد لحظه هایی میفتم که ماهی ِ کوچولوی توی تنگ ِ روزهای جهالت!
طفلی از آب بیرون می افتاد..
و ما یاد گرفته بودیم که اگر تندی بندازیمش توی آب زنده میشود!
یا زنده می مانَد..
یعنی میخواهم بگویم نمی میرد!
آدم شجاع ها را نمیدانم ...
ولی من اگر همچین صحنه ای میدیدم مثل خرگوش یا قورباغه ای که درجابپرد ...
بال بال میزدم وجیغ مکشیدم تا یکی ازهمین نترس ها بیاید و نگذارد که ماهی بمیرد ..
که نمیرد ...
هاهاها ..
داستان درست " برعکس " آدم ِ در حال مردن در آب است ...
که باید یک آدم شجاع برود و تندی از آب بکــِــشدش بیرون تا نمیرد ...
اگر هم درمرزهای مردن بود باید یکی ازهمین شجاع های کاربلـــــــد ..
تمام لب و لوچۀ یاروی درحال مردن را بکــِــشد توی دهانش ، بعـــــــــد ..
ته مانده نفس های دور ریزش را ..
به همراه بُخارات متصاعده از معده..
با چاشنی ِ آروغ های کـــال ِ ته گلویش ...
بچپاند در راه نفس های نیمه جان یارو...
تا به یمن ِ این دم مسیــــــــــــــــحایی ! نمیرد !
خب دارم فکرمیکنم این یارو اگر هم نمیرد اما تا آخر عمرش ..
ته ِ ته ِ آن نفسهایش...
شاید هم سرفه های کهنه اش..
بوی دســـــــــــــــتگاه ِ نامحترم گوارش ِ ناجی ش را مزه مزه خواهد کرد ..
وا..!
خب مردن که بهتر است از زندگی کردن درتکرار ِ خاطرۀ رایحه های تولیدی ِ سیرابی ِ دیگران ...
گاهی بگذارید آدمها بمیرند ..
آنهـــــــــــا ماهی نیستند والا ..
اگر خـــــــــــــــــــــــــیلی قبلتربود ..
اینطور ادامه میدادم که :
مــــــــــــــــــــا انسانها کلا موجودات ِ مزخرف خودخواهی هستیم ...
آنقدر خودخواه که گاهی حاضر میشویم برای آرامش و خوشحالی خودمان ..
کسی را که تا زیر دیافراگمش در آبهـــــــــــــــــــــــــــــــای احتمالا نه نیلگون ِ برزخ..
فرو شده را ..
به زور بدوزیم به یک مشت سیم و دکمه و عقربه و اعداد و بوق و آژیر ...
به هرجایی از بودنش هم که بشود ..
لوله ای ، سوزنی ، کوفتی فرو میکنیم تا قطعــــا نمیرد ..!
اوهوم..
اگر خیلی وقت قبلتربود ...
خیلی محکم میگفتم که ..
ما خیلی مزخرفانه خودخواهیم ...
ولی چون مدتی قبل ..
کسانی را دیدم که بعد ماهها زورکی زنده نکه داشتن ِ عزیزشان ..
در نهایت..
زورشان نرسید که نگذارند نمیرد ...
و وقتی دیدمشان که ..
همانطور زورکی بودنش ...
بی حرف..
بی نگاه ..
بی هیچی ...
با کلی اتصالات و دردسر و درد روح ! ..
چقـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدر برایشان توفیر داشت با نبودنش...
اوهوم حالا فقط میگویم ما انسانها بطرز ترحم برانگیزی تنهــــاییم ...
تنهاییم چون هرچقدر هم که فرار کنیم و به رویمان نیاوریم ..
اما ..
میدانیم که یک روز عزیزانی از جنس جــــــــــــــان را ..
برای همیشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه...
واقعا برای همیشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه ...
از دست خواهیم داد ..
ما به طرز ترحم برانگیز ِ دردناکی حالمان خوب می ماند وقتی خیالمان راحت باشد که..
لازم نیست پسوند یا پیشوند ِ " خدابیامرز " رابه اسم ِ عزیزانمان بچسبانیم ..
ما به شکل ِ غم انگیزی نیاز داریم که روز تولد عزیزانمان ...
یا در روزهای مناسبتی ِ منتسب به آنها ..
به جای لمس ِ سنگ قبــــــــــــــــر ..
حتی بتوانیم..
میلۀ کنار ِ تخت شان یا شیشۀ اتاق ِ مراقبت های ویژه را ..
دست بکشیم وبگوییم تولدت ...روزت مبارک !
آری ..
حالا که به تلخ ترین وغــــــــــــم انگیزترین شکل ِ ممکن ..
در حد خودم ..
سجل کهنه کرده ام ...
میفهمم که ..
نباید بنویسم : خودخواهیم که میخواهیم نمیرند ...!
باید بگویم تنهاییم ...
و بعضی تنهایی ها را هیـــــــــــــــــــــــــــــــــــچ کسی حتی خود خدا نمیتواند پر کند ...
پس دراین یک فقره ! ...
که خدا نصیب کسی نکند ...
اما زورکی هم که شده ...
میشود اجازه نداد که بمیرد ..!
برمیگردم سراغ ِ ماهی ..
و می اندازمش توی روعن ِ داغ ِ ماهیتابه ...
و صدای جلز و ولز هایش اصلا دلم را ریش نمیکند !
آنقــــــــــــــــــــــــــــدر که دیگر صدای جیغ کشیدن هایش را نمیشنوم ..
وپوستش را نمیبینم که دارد وَر می آید ...
و چشمهایش که حســـــــــــــــــــابی مغزپخت! از حدقه کمی بیرون میزنند ...
ماهی هنوز جیغ میزند ...
و اشکال اینست که فرکانس ِ فریادهایش برای گوشهای من خواندنی نیست...
ایراد ِ کار آنجاست که من زبان ِ دردهایش را بلد نیستم ...!
وقتی فضای کوچک ِ آشپزخانه را دود گرفت ...
وقتی ِ بوی ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوختن ش در هوا پیچید ...
وقتی با همان پوست ِ جزغاله اش به کف ِ نچسب ِ ماهیتابه چسبید و
سفیدی ِ پختۀ چشمهایش هم سیاه شد ...
تازه آنموقع میفهمم که سوخته !
داشته میسوخته ..!
اما هنوز هم به خیالم خطور نمیکند که آیا درد داشته ؟
آیــــــــــــا زجر کشیده ؟
..
نه..
فقط به ماهیتابه ای نگاه میکنم که بایــــــــــــــــد بدون آنکه به صورتش خش بیفتد ...
تمیز بشود ..
وبه سطل زباله ای که باید خیلی زود از شرّ ِ کفن ِ سیاه ِ ماهی ِ جزغـــاله خلاص شود ..
آدمها..
یک چیز را خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوب یادگرفته اند ...
ســـــــــــــــــــــــوختۀ جزغاله را ..
نمیتوان با همکاری ِ مشترک ریه ومعده ...
نمیتوان به هـــــــــــــــــــراتصال و لوله ای...
نمیتوان...
نه نمیتوان نگذاشت که بمیرد ...
سوختۀ جزغاله ...
همان اول اول های سوختن ..
مُرده ...
مُرده درحالیکه زنده بوده ...
نتیجۀ اخلاقی :
سوخته های جزغالۀ را ...
انگولک ! نکنید ..
بگذارید مرده باشند ...
..
برچسب:
نویسنده: یگانه مرادیان