خرید بک لینک

از حوالی ظهر تا همین حالا   دچار یک نوع   ولع ِ خوردن  ِ عصبی شده ام ...

وخداراشکر که به واسطۀ   هفتۀ شلوغی که گذشت ومجال خرید کردن را ازمن گرفت  و

نیز به خاطر پیوستن ِ به  کمپین ِ این روزهای      نخریم تا شاید اتفاقی بیفتد ! 

هوس ِ هرکوفتی که میکردم را ....نداشتم !

البته از رو نمیرفتم و جای خالی ش را با بی ربط ترین چیزممکن پرمیکردم ..

 

کمی قبل تر دلم پفک میخواست ..از آن  خیلی نمکی های بسی تردش ..

نبودن پفک صدالبته ربطی به آن حرکت ِ تحریم ونخریدن ها ندارد  و

دراین چهاردیواری   کلا بودن پفک   قدغن است ...

ممنوع است  نه چون من  healthy lifestyle       دارم  ....نه!

مجاز نیست چون به جهاز هاضمۀ داغان من نمیسازد ...یعنی اصــــــلا  نمیسازد ها .

 

دارم فکرمیکنم به این یک ساعت اخیر که دلم کلی ممنوعۀ دیگر را هم مرور کرده ...

1ی ممنوع ...

آدمهای ممنوع ! ...

ولی     نه    جاهای ممنوع !

که البته این    نه      از روی دخترک خوب بودنم  نمیباشد ...نوچ!

بلکه خسته تر و بیحال ترم از آنکه حتی در تصور وتوهم هایم  نیز  نیمچه تکانی به بودنم داده باشم ..

پس همینجا تمرگیده ام و برای  گـــــول زدن ِ افکارم که میدانم درسیاهچالۀ خرداد گرفتارخواهد شد ...

دارم به چرت وپرت ترین  قدغن های ممکنه ام    فکرمیکنم ...

 

 

به گمانم  دارم پوست می اندازم ...

و حدودا دوهفتۀ دیگر ..

مــــــــاری نه خوش خط وخال ....  اما گزنده  ...

از پس مانده های این پوستـۀ بسی خستۀ  پرچروک 

بیرون خواهد آمد ...

 

 

 

 

کاش  دنیـــــــا  صفحۀ اعلانی داشت که هرکس میتوانست به هر زبانی که میداند یا دوست تر میدارد

برود وبر آن بنویسد  ...

بنویسد که       درست در این لحظه  دارد جان میدهد ...

جان میکــَــند ...

که دارد آب میرود ...

آب میشود ...

 

 

صفحه ای که میشد در آن نوشت :..

درست در این لحظه..

بسته به حال وهوای فیزیولوژیکی فرد ! ..

  دلش یک صدای بم مردانه ...

یا آوای نازک زنانه ...

میخواهد ..

به هر  زبانی از یک گوشه از این دنیا ...

 

که بیاید وبگوید عجب چشمهای غمگین زیبایی داری تو ...

( و اگر صفت زیبا به مذاق نرها خوش نمی آید     خب میشد آن رابا جـــذّاب عوضش کرد مثلا ! )

 

 

داشتم میگفتم ...

داشتم فکرمیکردم  دلم لبهایی را میخواست ..

نه برای بوسیـــــــــــــــــــدن !

هنوز به این مرزهای ممنوع نرسیده   حال وهوای مالیخولیایی ام ..

 

لبهایی میخواستم که بگویند :

چشمهای   پــُــفیده از شوری ات    هم زیباست دخترک ...

ومن به عادت ِ لجبازی جاری در وجودم  می بستمشان ..

 

لبهایی که لبخند میزدند واز رو نمیرفتند ومیگفتند

آهـــــــــــــان!  پلک های بسته ات زیباترند دیوانه !

ومن ِ    لجباز ِ خـــــــــــــرنشو !   خرمیشدم ..

و باز با همان چشمهای سرخ پف کرده نگاهش میکردم

ومیگفتم  پس نرهای همۀ این دنیای کوفتی بلدند حرفهای دخترخرکن بزنند ؟

 

وآن لبها میخندیدند ومیگفتند :

چشمهایت به هـــــر زبانی ...

و از هـــــــــــــر سرزمینی زیباست ...

 

ومن با شنیدن کلماتی از زبانی بیگانه احتمالا ...

 خـــــــرتر میشدم ...!!!!

 

خر میشدم و آب ِ آبرو بــَــر ِ جاری دمــــــــاغ را بالا میکشیدم  ونیمچه لبخندی میزدم ...

 

به چالخند محو ِ روی گونه اشاره میکرد و چال گونه  را به زبان مادری اش میگفت ..

و ادامه میداد:

با این چالخنــــــــــد زیباتری ...

ومن بـــــــــــاز   خـــــــــــــــــر تر میشدم ...

و هی خر میشدم وخرمیشدم وخر میشدم و خــــــــــــــر میشدم ...

آنقـــــــــــــــــــــدرخــــــــــــر  که دلم میخواست

از کانال ِ اتصال  ِ همان  بـــُـــــرد  ِ  جهانی  بیرون بکشمش

و بگویم حالا که اینقدر خوب خَرم میکنی بیا  و گوشۀ پنجرۀ  اتاقم بنشین ...

بیا و اینجا برای دوهفته چادر بزن ...

من دوهفتـــــــــــــــۀ  تلخ وسخت در پیش رو دارم ...

بیا و ودو هفته  ...

فقط دو هفتــــــــــــۀ ..

هی از شهلایی  ِ چشمهای باباقوری ِ  خیسم  دروغها بباف ...

من لبهای تورا باورمیکنم .

 

بیا و   دو هفتــــــــــــــه  ..

سری را که به زانوهای لرزانم تکیه داده ام   نوازش کن ...

نوازش کن وبگــــــــــــــو   گیسوان ِ  تابدار شرقی  ات  به اندوه  چشمهایت می آیند دخترک ...

 

بیا و دوهفتـــــــــــــه  ..

هربار که میخواستم سربه بیابان بگذارم ...

هربار که میخواستم سرم را به دیوار بکوبم ...

هر بار که سرم را به فشار ِ همۀ انگشتان دو دست در حوالی شقیقه  له میکردم ...

اوهوم...

بیا وسرم را به آغوش بگیر و بگو

میدانم که دلت میخواهد بمیری ...

میدانم که خیـــــــــال میکنی داری می میری ...

اما من اینجا نشسته ام تا دستهای عزراییل به پوستۀ نازکت ...

و بوسه اش به دهانت ...

وچشمهایش به خستگی ِ  ته نشین شده در نگاهت  ...

نرســــــــــــــد ...

 

بعـــــــــــــــــــد  طوری در آغوشم بگیر که یادم برود خرداد پارسال ....

در آن ساعتهای شـــــــــــــــــــــوم ...

نه کسی خواست بغلم کند ...

ونه من میگذاشتم  که آن محال  محقق بشود !!! ...

 

 

به گمانم بعد از دوهفته که در گوشۀ اتاقم زیسته باشی ..

از هر دین وکتاب و آیینی که بوده باشی ...!!

آنقــــــــــــــــــــدر به من وتنهایی هایم    محـــــــــــــــــــرم شده ای

که بتوانی توی آغوشت پنهانم کنی ...

به بی منظورترین و با منظورترین شکل ممکن ! ...

 

 

بعد از دوهفته ...

طبق قرار قبلی مان ...

طبق قانون  نوشته یا نانوشتۀ همان صفحۀ جهان شمول ...

هرکسی باید به دنیای خودش برگردد ...

با خاطراتی که با خود حمل نخواهد کرد ...

 

 

تو ..

بعد از آن دوهفته ...

در سرزمین گرمسیر یا سردسیری ات ...

لابلای قدم زدن های  روزانه ات ..

دخترکی شرقی با چشمهایی درشت وغمگین را به خاطر نخواهی آورد ...

ومن ..

در این سرزمین گربه ای شکل ...

تو را ..

که  آمدی  تا دوهفتۀ خاکستری  ِ خرداد ماه م را   ...

رنگ نیلی بزنی ....

حتی در دورترین خوابهای کودکانه ام ...

به یاد نخواهم آورد ...

 

 

 

 

 

اوهوم...

کاش دنیا صفحۀ  اعلانی داشت که آدمها ...

با حافظه هایی کوتاه مدت تر از ماهی گلی ...

میتوانستند  بر آن ..

به همۀ زبانهای دنیـــــــــــــا ...

زبان مشترک  درد  را ...

بی ترس ...

بنویسند

 

 

نوشتنی که خوانده شود ...

بی آنکه قضاوت شود ...

 

نوشتنی که  فهمیده شود  بی آنکه کج فهمی در آن رخ داده باشد ...

 

نوشتنی که بعد از دورۀ معلوم ..

از ذهن آن صفحه و آن آدم وآدمهایش پاک میشد ...

 

 

 

 

 

آنقــــــــــــدر چرت وپرت نوشتم که دیگر دلم پفک نمیخواهد ...!

حالا در  ویـــــــــار ِ  بعدی  چه خزعبلاتی سرهم کنم فقط خدا میداند ...

 

برچسب: نویسنده: یگانه مرادیان تاريخ: پنجشنبه 2 تير 1401 ساعت: 20:24

صفحه بندی