همۀ ما به دنیـــــــــــــای نیمه تمام و نصفه کاره ای دچاریم ...
دنیایی که حتی تکلیفش با خودش روشن نیست و
در بهترین و امیدوارانه ترین شکل ممکن ...
هرکاری را به نصفۀ دیگرش ..!
در آنسوی پل صــــــــــــراط ...
حواله میدهد .............
دنیای نصفه با آدمهایی نصفه تر ...
تا نگاه میکنی هیچ کس کامل نیست ...
وهیچ کس با هیچ کس دیگری هم کامل نمیشود ...
آدمها نقص هایشان را میریزند روی هم ...
وفقط تکه های کاملشان را میبینند ...!
خـــــــــــــــــــــــــدای تنها ...
بندگان تنهاتر را خلق کرد و پرتشان کرد در جهان نصفه اش ..
و از همان اول هم راستش را گفت البته !!
گفت بروید نصفه هایتان را پیدا کنید ...
من برای هرکسی نصفه ای هم آفریدم خب !
اما نگفت که آن نصفه هم ، نصفه است ...
شاید هم نیمۀ یک نصفه..
یا حتی نیمۀ نصفۀ یک نیمه ...
یا بدتر ! و ناقص تر ...
اوهوم...
در 1 جهان ناقص ...
آدمهای ناقص العقل تر ...
درنتیجۀ همان وعدۀ دروغین ِ روز آغاز ...
خیال میکنند که باید بگردند وبگردند وبگردند تا نیمۀ گمشده شان را پیدا کنند ..
و در این میان نیمه های اشتباهی را برمیدارند ...
گاهی سرجایشان میگذارند و بازمیروند و میگردند ...
گاهی محض اطمینان توی جیبشان نگهش میدارند و بازهم میگردند !
گاهی به همان نیمۀ عوضی اشتباهی بسنده میکنند ..اما به گمانم بازهم میگردند ها ....
درنهایت هم دل خوش میکنند به آفریده های بی نقص ِ تمام و کمال ِ هـُـــلـــوی آن دنیای موعود ...
که لابلای شهد وشیر وعسل باهم و درهم بیاویزند ....
خب ..
خب ..
خب ..
عرق ِ دلچســــــبی که از تصور هم آغوشی تان با همان نیمه های موعود ِ عسلی تان ..
بر پیشانی و همۀ پیکرتان نشسته را به آستین و پشت دستهایتان پاک کنید وبقیۀ حرفها را بخوانید ..
نگران نباشید ...
دیرو زود دارد اما سوخت وسوز ندارد..
و به وصالش یا وصالشان !! خواهید رسید ...
داشتم میگفتم ...
آدمها آنقدر خیال میکنند وبــــــــــاور میکنند که باید یکی بیاید تا کاملشان کند
که از این عدم تکامل مریض میشوند ...
و درد میکشند ...
واسم این درد را تنهایی میگذارند ...
بعد برای التیام این درد ...
یکی با اسب سپید ...
دیگری با دامن سپید ...
از انتهای راه میرسد ...
بعضی ها...
بعد از آنکه لحظه هایشان به آن یاروی سپیدپوش یا سوار بر سپیدی ..
گره خورد ...
کمی از آن درد ِ ناشناختۀ مزمن جاری در روحشان کاسته میشود ...
شاید اندوهها ونگرانی های تازه ای در جانشان بریزد ..
اما..
دوتــــــایی زیر فشار ِ این تازه ها له میشوند ...
و این دوتایی ِ نسبتا درست ..
می ارزد به دردهایش..
گروهی دیگر اما ..
دچارمیشوند به سپیدپوش ها یا سپیدسواران ِ ترســــــــــــو ...
ترســــــــــــــو ...
ترسو و اشتباهی ...
و خالی از انصاف و مهـــــــــر ...
که این گروه ترسوی بی معرفت ، خود دو دسته میشود .. :
آنها که دست وزبان و چشم و همۀ جوارح کوفتی شان در این بی مهری صادقند !
و دوست نداشتن ها را به همۀ اعضاء ِ ذکرشدۀ بالا تف میکنند توی صورت طرفشان ..
و دسته ای دیگر که زبانشان از دوست داشتن لبریز است و
دستها وقدمهایشان از آن خــــــــــــــــــــالی ...
و باورم کنید ...
درد ِ تنهـــایی ِ همـــــــــراهی ِ این دومی میتواند از اولی هم بیشتر باشد ..
من این جنس تنهـــــــایی را در چـــندین نفر دیده ام ...
آدمهایی که بسیــــــــــــــار شنیده اند که دوست داشتنی اند
اما دوست داشته نشده اند ..!
آدمهایی که گوشهایشان پـُــر و دستها وقلبشان خالی است ...
در دوستانم ...
بعضی ها بی نیمۀ گمشده احتمالی شان ..
تنها اما کافی ند برای خودشان ...
و خوشحالند ...
حداقل آرامند ..!
بعضی ها شمع های چندمین سالگرد و ماهگرد ِ باهم بودنهایشان را
بارضایت و آنچه خوشبختی مینامند ...
جشن میگیرند ..
بعضی ها نیمۀ درست یا غلط شان را زیر سنگی به نامش ! به دستان خاک سپرده اند ..
بعضی خودشان زیر آن سنگ آرام گرفته اند .................!
بعضی ها در ادامۀ نافرجام ِ آن " انکحت و زوّجت " ِ قبل تر ..
در حضــــــــــــور الزامی ِ دو نــــر ِ عــــــــــادل ! " طالق" شده اند ...!
بعضی ها به ازدواجی سپـــــــــــید یا سیاه دچارند ...
بعضی ها زید و دوز دخترند ! ( راستکی یا مجازی ) ..
وخلاصه هرکسی یک طوری سرش را در این آخـــور ! ِ بی صاحاب ِ بی دروپیکر ..
گرم ِ آنچه زندگی مینامندش کرده ...
اما..
لابلای همۀ این نشخوارکنندگان ..
آنهایی که " تنها" نبودند ولی" تنهــــــــــــــــا " بودند از همه تلختر و "تنهاتر " و طفلکی ترند ..
محسن چاوشی را در " کجـــــــــــــــــــا بودی ؟! " گوش کنید ...
آدمها را وقتی درمیانۀ آتش هستند باید در آغوش کشید ..
با شراره و تاول و بوی کباب ..
اگر دستها و شانه ها و آغوشتان به وقت ِ لزوم ..
از کار می افتند و
فقط زبـــــان ِ ورّاجتان مدام در کار است و سقـــّـــز ِ " دوستت دارم ها " را میجود ..
لطفا خودتان هم از کار بیفتید ...
از کاربیفتید و بروید پی کارتان !
وبگذارید آدمها به چشمهای کورباباقوری شان ببینند که چقـــــــــــدر تنهایند
وبفهمند که فقط خودشان برای خودشان مانده اند ...
شما شاید هرگز نفهمید انتظار چه بلایی سر آدمها می آورد وقتی که اوفتــــاده اند وبر زمین مانده اند ..
انتظـــــــــــــار تا "اویی " که باید ،! بیاید وبگوید مگر من مرده ام ؟؟؟!!
و بلندشان کند ...
به دستهایی مردانه یا تلاشی زنانه ...
اوهوم شما احتمالا نمیدانید انتظـــــــــــــــــــــــار چه بلایی سر قلب ِ زخمی آدمها می آورد ..
سر چشمها...
شقیقه ها ...
سرانگشتان ...
لبها ...
و...
شما احتمالا هیچوقت مرد یا زنی را که دلش و دستش و همۀ بودنش
از همراهی ِ پارتنرهای توخالی شان ، خالی است را ندیده اید ...
آدم ِ بودن اگر نیستید ...
مرد ِ بودن ...
زن ِ بودن ...
لطفا بروید ..
وبگذارید آدمها بفهمند که نیستید ..
غسان کنفانی یک جا در زمزمه های شاعرانه اش میگوید :
ترســـــــــــــویی ..
میخواهی در میانه باشی ..
نه دوستم داری ...
و نه نبودنم را میخواهی ...
وچه تلخ است کسی معنـــــــــــــای این شعر را به تک تک سلولهایش بفهمد ..
دوست داشتن را به گـَـــــــند نکشید لطفا ...
بگذارید اقلا واژه اش کمی حرمت دار بماند ..
باور کنید خیـــــــــــــــــــــلی درد دارد وقتی کسی بشنود که دوستش دارند
وبداند که ندارند ...
دانستن ِ دوست داشته نشدن خیلی ساده تر است از فهمیدن ِ دوست داشته شدن ..
ساده تر وســـــــــــــــــــــــــخت تر .............!
آدمها را به جرم ِ سکوتشان ..
به خاطر مهر ِ یکسویه شان ..
به خاطر آنکه "هنوز " شهامت ِ گفتن ِ "میدانم دروغ میگویی ..."
را پیدا نکرده اند ..
با حرفهای مرینیت شده درفریبی از جنس مهـــــــــــــــر ..
تحقیر نکنید ...
این آدم ..
شاید نیمۀ کسی باشد که بخواهد وبخواهد وبلدباشد دوستش بدارد ...
این آدم شاید نیمۀ گمشده هیچ کسی نباشد حتی ...
اما این آدم آدم است ...
آدم ...!
حتی اگر حوا باشد ...
من این نوشته را به همۀ آنهایی که تنهایی و درد را بلدند ..
اما گفتن و نوشتن ش را نه ..
بدهکار بودم .
این حرفها ....
میتواند ادای دین من به همۀ قلبهای شکستۀ " لال " و " امی" باشد ..
وشاید زکات ِ بلد بودن ِ نوشتن ! ..
نوشتۀ روده درازانۀ بالا تقدیم به همۀ کسانی که حقشان بود درست دوست داشته شوند ..
ولی گیر آدمهای اشتباهی افتادند
( زن یا مرد ندارد این درد ...)
آدمهایی که در ماندابی اشتــــــــباه ...
تلخ ترین و بدترین وتنهاترین لحظه های تاریکشان را ...
تنهـــــــــــــــــــــــــــایی مزه مزه کردند ...
اما نتوانستند دستی را که باید ! ..
بگیرند ..
آدمهایی که شاید آنقدر خسته اند ..
آنقدر مرده اند ...
که نمیتوانند گلایه هایشان را کلمه ببافند و بر قامت جمله ها بیاویزند
تا دنیــــــــــا ببیند وبفهمد که دوست داشتن های دروغین
چقـــــــــــــدر کشنده تر است از دوست نداشتن های راستکی ...
من به جای همه این آدمهای تنها ...
اینهمه ورّاجی کردم ..
کاش حداقل یک نفر ..
یک دختر..
یک پسر...
به خودش بیاید و برود !
برچسب:
نویسنده: یگانه مرادیان