خرید بک لینک

1  1     کمی  فـــــــــــــریاد      بلد بود....

اگر  فقط     دل مادر تــَـــرَک برنمیداشت ...

دستهایش  را ...

موهایش  را ...

چشمهایش را ...

قدم ها  و  حتی چالخندش  را ...

جا میگذاشت  و  فقط میرفت ...!

 

شاید هم یک روز ..

از جای زخم ِ همـــــۀ آنها که کــَــند و جاگذاشت  تا فقط رفته باشد ..

زنی  با دستهایی کشیده و چشمهای درست و چالخندی کودکانه ..

در آغوش ِ مردی که الفبای دوست داشتن را میدانست ..

به تــَـرک های  التیام یافتۀ مادرش فکر میکرد  و لبخند میزد .......

 

 

بقیه نوشت :

دیگر هرچه سرم را به دیوار بکوبم  این نقاب نمی افتد ..

 

و هیــــــــــــــــچ کس صدای گریۀ  سنجاقکی را ..

که از پوستۀ کروکودیلی ش  به ستوه آمده ..

نمی شنود ...

 

نوشته هایی که قرار بود مرا از قعر ِ  آنهمه تنهایی بیرون بکشند

حالا پوسته پوسته میشوند ...

وَر می آیند  و میریزند ....

و زخمــــــــهایی از جنس  ِ " هانسن  " ...

تعفنی عمیـــــــــــــــــــق  را فریاد میزنند ...

دیگر نوشتن هم ...

دردی از دنیای فانتزی ِ دخترک انتهای آینه  ..درمان نمیکند !

 

این نقاب آنچنان برصورتش جا خشک کرده که به هیچ اهرم وتکیه گاهی ...

بلند وکــَـــنده    نمیشود ..

 

گاهی دلش میخواهد کمی از تقصیرها را گردن "غریبه " ها بیندازد ...!

غریبه هایی که اگر خیلی غریبه نبودند ..

او فریاد میزد ...

نقابش را برمیداشت ...

و میرفت ..

شاید هم  در تقلیدی  بیربط ...

شیرگاز را باز میگذاشت و فقط دراز میکشید ...

با اسم خودش!..

 

 

برچسب: نویسنده: یگانه مرادیان تاريخ: پنجشنبه 2 تير 1401 ساعت: 20:24

صفحه بندی