خرید بک لینک

دیشب را خوب نخوابیدم ...

کابوسی یقه ام را چسبیده بود و هرچه اندوه و وحشت درچنته داشت

ریخته بود در ساعتهای برادری ِ مرگــــــــــــ ..

از صبح هم پریشان بودم و هیچ شباهتی به دخترکی که دلش به خدایش قرص بود نداشتم ..

پس ..

ازهمه دور شدم ...

به کسی پیام ندادم ...

ترجیح دادم حال خرابم فقط سهم خودم باشد وبس ...

.

.

.

فاطمه حوالی غروب بعد از چهارتماس بالاخره مچم را گرفت ..

لامصب عجیب قلق آرام کردنم را بلد است ...

حتی با دعوا !

.

.

.

دارم فکرمیکنم حتما خدا عصبانی شده باشد از رفتارم ....

از رفتاری که بوی اعتماد نداشت ...

شاید ناامید شده ...

شاید خسته ...!

.

.

فردا صبح باید به دیدار مادر بروم ...

فعلا این تنها کاری است که میتوانم برای خودم

برای خدایم !

وبرای مادری کرده باشم که میدانم چشم به راهم است ...

برچسب: نویسنده: یگانه مرادیان تاريخ: يکشنبه 1 مرداد 1402 ساعت: 12:19

صفحه بندی