خرید بک لینک

فقط قرار است از اتفاقات این روزهای اخیربنویسم ....فقط 1 !

بطور خلاصه و فقط برای آنکه برای خودم ثبت شود ...بازهم فقط همین !

:

_ تنگی تنفسی عصبی یقۀ دم وبازدم م را گرفت یک صبح !

و بال بال میزدم برای خفه نشدن ...

یک تجربۀ ترسناک جدید !!!

.

.

.

_ برادرم یک شب را درفاصلۀ دومتری از من صبح کرد

درحالیکه فقط تماشایم میکرد

ومن احساس میکردم دارد از درون تکه تکه تکه میشود

هردو دقیقا تا طلوع آفتاب و بعدش روبروی هم نشسته بودیم و

او فقط میخواست من نمیرم !

همین !.

.

.

_ یک روز کار به جایی کشید که با پیک ! برایم قرص ضد اضطراب فرستاد

و مرتب زنگ میکرد که تا رسید دستت ، بلافاصله یکی بخور..

یکی ونه بیشتر !

.

.

.

.

_ هنوز از فاطمه خبرندارم ومیخواهم فعلا همینطور بماند ...

بااینکه بسیار دلتنگش هستم...بسیــــــــــار!

.

.

.

_ لابلای اینهمه فشار که مرا تا مرزهای انهدام وانفجار میبرد

خیلی پررو پررو باشگاه رفتنم قطع نمیشود !

نه کیفیت تمرین کردن هایم مثل سابق است نه نتیجه اش بالطبع !

اما پررو ترم از این حرفها ..

.

.

.

_ با کسی که مخاطب 1 های عاشقانۀ دفترهای من بود ! صحبت کردم بعد از سالها ...

او تغییری نکرده بود ..

همانقدر دور بود و دور و دیر ...

من اما خیلی عوض شده بودم ...

واین تغییر خوشحالم میکرد

درمن هیچ حسی

نه از جنس مهر

نه نفرت

نه هیچی

حتی به اندازه سرسوزنی وجود نداشت

فقط انگار می شناختم ش....

ازکجا؟

یک خواب محو دور ؟

یا یک سفر کوتاه بین ایستگاههای قطار یا اتوبوس شهری یا

مثلا توی صف نانوایی ...؟

نمیدانم...

.

تازه شبیه اوشده بودم انگار ..خالی از احساس!

.

.

سعی کردم این حس خالی را ..

مخصوصا خالی از نفرتش را

انتقال داده باشم ..

میخواستم حالا که در حال پرش از یک مرحله از زندگی به مرحلۀ دیگر هستم

پروندۀ هر اتفاق بسته شده حتی .....محکم تر بسته شود ..

.

.

.

. _ در نوشتۀ قبلی از یک دوست نوشتم که برایم بسیار با ارزش است ...

دوستی که در آخرین حضورش در اینجا برایم یک کامنت بســـی طولانی نوشته ...

واحتمالا میداند که اینکارش چقدر خوشحالم میکند ..

لازم است بگویم که این دوست ، کسی بود که سالها قبل

کمک م کرد تا از آن عاشقانه های یکسویۀ اشتباهی خارج شوم ..

یعنی بعد از آنکه کلی تلاش کرد که درست ش کند

ومن هی رم میکردم ومیگفتم نه!!! فقط میخواهم تمام شود

دیگر کوتاه آمد و گفت :

خب بیا تمامش کنیم! من کنارت نشسته ام تا

با کم آسیب ترین شکل ممکن تکه تکه شود قلب احمقت !

اما خلاص شوی ...

هموکه در روزهای نوشته های پر از ترسم برای بیماری مادر ..

شش دانگ حواسش به پریشانی های دخترک انتهای آینه بود ..

وحتی در روز رفتن مادر ...بود !

.

.

.

در انتهای کامنت ش یک سوالی از من پرسیده بود ..

سوالی که تهدید بعدش دلم را پرغصه کرد ..

جواب سوالتان : نه اشتباه نمیکنید ...

اشتباه نیست...خب؟

خب؟

شمابرای خوب شدن حال خراب من خیلی تلاش کردید

ببخشید که من فقط حرفهایتان را میخوانم و عین شلغم هستم احتمالا ...

این شلغمیّت را به حساب بی تفاوتی نگذارید لطفا ...

.

.

.

.

_ فاطمه یک حال وهوای سنتی توام با مذهبی قوی دارد ..

گاهی یک طورهایی است که میتوانی خیال کنی از دورۀ مادربزرگ های پدرانمان..

کــَـــنده ایمَش وآورده ایم توی قلبمان توی این دوره ...

مدتی قبل..تقرببا خیلی قبل

به تکرار و تاکید میگفت تو قوی هستی

توخیلی قوی هستی

و هیچ نیازی به هیچ کسی در زندگی ات نداری

کسی که دلش برای چشمهایت قنج برود و خنده بریزد توی آن خستگی های درشت ..

کسی که چه میدانم دستت را بگیرد و خیابان های شهر را با تو گـــَــز کند و

از تماشای چالخند گونه ات بتواند بمیرد ..

داشت با زبان ِ بازبانی ! میگفت حواست باشد در قسمت دوم زندگی ات "دوز پسر" دار نشوی ها ..

در شان تونیست !!!

تنهایی هایت می ارزند به حضور یک نر ِ قطعا بی خاصیت بی معرفت قدرنشناس ..

آن روز لبخند زدم وگفتم ABSOLUTELY

اما یک اعتراف ..

الان که در مرزهای همان نقطه عطف ایستاده ام خیلی مطمین نیستم که خر نشوم و

یک روز PROBABLY

حالا نه از نوع عاشق

نه قطعا نه

اما خب

به عنوان دوست

فقط دوست

ازنوع ساده همصحبت طوری

نه دوز پسر ! یا هر مزخرف دیگری

با یک نر

هم کلام نشوم ..

نوچ مطمئن نیستم خب !

.

.

.

.

_ شوشانا جانم را به زودی خواهم دید

و این بار

به جای همۀ آن دفعاتی که بغل شدم وبغل کردن را بلدنبودم

محکـــــــــــــــــــــــم بغلش خواهم کرد

و قول نمیدهم که نگاهم خیس نشود ..

چقدر دلم برای بودنش تنگ است ..

لعنتی ِ همیشه رفیق ! دوستت دارم خب !

.

.

.

._ به گواه خوابهایی که برایم می بینند

مادر بسیار نگران من است ...

واین غمگینم میکند ..

میدانم حواسش به من است

میدانم برایم دعا میکند

اما چقدر کم دارمش این روزها...

هرچند به گمانم دوست نداشت من را در روزهای این شکلی ببیند

اما من دیدنش را همیشه ودرهمه حالی میخواستم ومیخواهم وکم دارم وندارم !

.

.

.

._ دورۀ اول درمان بابا به سلامتی تمام شد

وفعلا چندماهی باید صبرکنیم تا بعد ببینیم قرار است چکارکنیم

.

.

.

.

_ به جای نوشتن بقیه ماوقع ترجیح میدهم سرک بکشم در دفتر دوستان

و غیبت این مدتم را کمی جبران کرده باشم..

همین !

برچسب: نویسنده: یگانه مرادیان تاريخ: پنجشنبه 19 مرداد 1402 ساعت: 15:33

صفحه بندی