یکی شبیه من... - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 18:37
xa0xa0xa0چیزی در من شکسته که نامش را نمیدانم...xa0حتی نمیدانم کجای من بوده....!xa0فقط میدانم بعد از این اتفاق..xa0منxa0ِ دیگری شده ام ...xa0منی که یک چیزی را که نمیداند چیست ، ندارد.....xa0xa0xa0
سوال جواب ... - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 18:37
xa0xa0 پرسیدxa0 :xa0xa0 چرا فکر کردیxa0 اونه ؟گفتمxa0 به خاطر حرفاش ...!xa0xa0پرسید :یعنی عشقولانه هاش شبیه ِ اون بود ؟گفتمxa0 عشقولانه حرف نمیزد کهxa0 ..!xa0xa0پرسیدxa0 :xa0یعنی چی پس ؟گفتمxa0xa0 اتفاقا چون عشوقلانه حرف نمیزد xa0شک کرد
حسادت های زنانه بالای منبر ... - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 18:37
xa0شعرمیخواندیم ..از روی حافظه ...!بعد نظریه صادرمیکردیم ..وهی یکدیگر را از بالای منبر پایین میکشیدیم تا حرف خودمان را به کرسی نشانیده باشیم ..پای شاملو که به میان آمدxa0xa0 به گمانم حسادت های زنانه در جمع
یخ رده گی ... - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 18:37
xa0آذری میخواهد که خیلی جدی نبوده باشد مثلا ...میگوید :xa0xa0xa0" اونایی که چشمشون گــُــنده است ژست بگیرند گنده ترمیشه ؟! " .. با گوشۀ یکی ازهمان گنده ها ...با سمت راستی اش..مثلا چپ چپ نگاهش میکنم ...مثـــــ
نوشته ای انحصاری ... - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 18:37
xa0نوشته ای برای خودم ...xa0ببین مریم ...هر آدمی یک روز تمام میشود ..می میرد ...و وقتی میگذارندش توی قبر ..وقتی روی پیکر قنداق پیچxa0شده اش خاک میریزند ..میترسد ..جیغ میکشد..ومیخواهد دست وپا بزند ..اما نمیت
ابله .. - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 18:37
xa0داستایوفسکی که برای خودش غــــولی بودهxa0xa0 در "ابله " ش گفتهxa0 :xa0میخواهم...xa0اقلاً یک نفر....xa0باشد...xa0که من با او....xa0از همــــــــــــه چیز.... همانطور حرف بزنم که...xa0با خودم حرف میزنم!xa0xa0xa0xa0xa0xa0
خاطرۀ پارسال ... - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 16:30
xa0xa0یک سال قبل ...xa0درچنین روزی ...xa0xa0
قیمت توافقی... - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 16:30
به یک آدم قوی نیازمندیم...xa0نه بازوهایش...xa0نه...!xa0قدرتمند که بتواند برهاندم از این گرفتار ماندن ها...xa0گرفتاری...xa0گیرافتادگی...xa0و در گیرافتادگی ماندن...xa0xa0xa0دوست داشتم خودم قدرتش را داشتم...xa0ولی حالا که ن
انگشت شمارها .... - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 16:30
xa0xa0عجیب ثروتمندندxa0 عاشقانی که ....xa0معشـــــوقxa0 ِ معشـــوقشــــانxa0xa0xa0 هستند .....!xa0xa0xa0
ترجمۀ اشتباهی ... - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 16:30
xa0خبxa0 باید منصف باشیم ..گاهی همۀ تقصیرها گردن خودمان است ...آدمها را اشتباه میفهمیم ...جایگاههاxa0 را اشتباه تعریف میکنیم ..کلا همه چیــــز را کاملا اشتباهی پیش میبریم و اشتباه میچینیم ..بعدxa0 تازه دوقورت
شبهای بیخوابی ... - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 16:30
xa0xa0نه علاقه و xa0نه عادت xa0و نه بلدی اش را دارم ...xa0که یک همچین وقت هاییxa0 را باxa0xa0 پیکیxa0 یا پـُـکیxa0 ساده تر عبور بدهم ...xa0xa0xa0xa0لعنت به پنجرۀ اتاقی کهxa0 آنشب ...xa0از پشت پرده اش ...xa0تا صبح تماشایم کردی ....!xa0xa0xa0
دزدکی ها ... - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 16:30
xa0من از آن نسلی هستم که هیچ کس به ما اعتماد نداشت ...صبح ها قبل اینکه توی صف بایستیم ...و همۀ رسالتمان xa0این باشد که بیشتر داد بزنیم تا بیشتــــر تر به مذاق ِ ناظم مان خوش آمده باشد ..کیف هایمان را می گ
شبهای تنهایی .. - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 16:30
xa0xa0تنهایی های آدمها را ..xa0از حال وهوای شب هایشان باید فهمید ...xa0به گمانم خـــــــــــــــــــــــــدا شب را آفرید...xa0تا تنهایی هایش را به رخ بکشد ...xa0xa0xa0
بی حساب... - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 16:30
xa0xa0xa0من تو را نداشتم...xa0xa0تو نیزxa0 حالاxa0 xa0مرا....xa0xa0بی حساب...!xa0xa0xa0xa0
سوت پایان... - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 16:30
xa0xa0گاهی یک جوابِ اشتباه...xa0xa0فاتحهءxa0 _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _xa0xa0را میخواند..........xa0xa0xa0xa0xa0
زمان ... - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 16:30
xa0xa0یک عمــــــــــــر لازم نیست ...xa0به اندازۀ افتادنxa0 ِ یکxa0 xa0 xa0" الف "xa0 xa0 xa0 فاصله استxa0 ازxa0 xa0 xa0 xa0xa0اسیر ..xa0xa0 تاxa0 xa0سیــــرxa0 بودن !xa0xa0
شبیه هیــــــــــــــــــــچ کس .. - تاریخ: 1398/1/18 ساعت: 2:32
xa0xa0xa0باxa0 همهxa0 فرق داشت ...xa0" اصلا "xa0 xa0 دوستم نداشت...xa0هیچی..!xa0xa0
آخرین ... - تاریخ: 1398/1/18 ساعت: 2:32
xa0xa0آخرین خنده هایمان باهمxa0 را یادت هست ؟ ..xa0ما آدم آخرین ها نبودیم...بلدشxa0 هم نبودیم..وگرنه بیشتـــــــــــر میخندیدم...تا هرکدام سهم بیشتری از خنده های دیگری ذخیره کنــــــــد ...برای روزهای بی نَـفــ
لاعلاج .. - تاریخ: 1398/1/18 ساعت: 2:32
xa0از تو ممنونم برای آنهمـــهxa0 دوست نداشتن هایت ..اگر مهری بود که حالا من را باید می بستند به تخت یکی از این دارالمجانین ها ..وصبح وشب قصه های عاشقانه تکراری ام را با مـُـشتی قرص ، خفه میکردند ...xa0ازتو
بیگناه همیشگی .. - تاریخ: 1398/1/18 ساعت: 2:32
xa0xa0فکرش را بکن ..دندان هاییxa0که قرار بود ببوسنــد..! در گردنتxa0 فرو شده باشند ...xa0ودستهایی کهxa0 گرفتن ِ دستهایت را طلب کرده بودند ..تا آرنج در زخـــــــــــمxa0 ِ دلت ..xa0xa0xa0xa0وقتی به خــِرخــِـر افتادxa0 نفس ها