قتل نفس.. - تاریخ: 1398/1/18 ساعت: 2:32
xa0xa0آدمهـــــــا بی دلیل یک آهنگ را بارها وبارها گوش نمی دهند ..بی دلیل به شنیدن ِ بعضی اسمهاxa0 xa0وا نمیرود همۀ بودنشان ...بیخودی عابر ِ همیشگی یک کوچه ...یا مشتری پر وپاقرص یک کافه ...نمیشوند ..xa0الکی نیس
کور مزه گی ..! - تاریخ: 1398/1/18 ساعت: 2:32
xa0بودنت قنــــــــــــــــــــد دردلم آب میکرد ..xa0پس چرا هرکه خاطره هایت را میخواند...xa0بغض میکند ...xa0دستی به سرم میکشد ومیگوید : xa0" چه تلخ ....؟! "xa0xa0
"دور" داریم تا "دور" ... - تاریخ: 1398/1/18 ساعت: 2:32
xa0xa0xa0دور چشمانت بگردم ..xa0از جلوی چشمانم..xa0دور نشــــــو !..xa0
نسل نوشته های سوخته ... - تاریخ: 1398/1/18 ساعت: 2:32
xa0من بلد نیستم طور دیگری دوست بدارم ...من تا " این مدل عشـــق"xa0 بیشتر نخوانده ام ...xa0من باxa0 دربدری های " هـــــــاچ زنبور عسل"xa0 بزرگ شدم ...با تعقیب و گریزxa0 ِ " دختری به نامxa0 نــِــل "..با همیشه دیررسی
آب از آب تکان نخورد .. - تاریخ: 1398/1/18 ساعت: 2:32
xa0میگویند به چیزی دست نزنید ...هیچ چیزی را جابجا نکنید ...مبادا اثر انگشتی پاک شود ...مبادا مدرک جرمی !xa0 از قلم بیفتد یا گم شود ..جنازه را هم دست نزنید ..باید دورش ازاین خط های سفید بکشند..بعد باید پار
فقط خودم میفهمم ش... - تاریخ: 1397/11/10 ساعت: 16:46
xa0 " همۀ " خنده هایم .. همگی اگر لبخند شوند ... این یعنی یک جای کار اساسی می لنگد ... xa0 آرام نگاه میکند... آرام و طولانی... وبه تکرار... راز این لبخندهایxa0 دایم را انگار خــــــــــــوب فهمیده... وبرای
هر دوست که دم زد ز وفـــــا ...دشمن شد! - تاریخ: 1397/11/10 ساعت: 16:46
xa0 بر عکسxa0 خیلی ها که هجوم ِ یکxa0 "حس" را ... حالا از هرجنسی که باشد ... xa0 با پُک های عمیقxa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 .. دود xa0می کنند ... یا با پیک های پــُرxa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 ..xa0 xa0نوش ....! xa0 اوهوم ...
یکی از همان شب ها ... - تاریخ: 1397/11/10 ساعت: 16:46
xa0 شبهای جاده زیباست و ساکتxa0 ... " اوستا" نگاهش را از مسیر نمیگیرد اصلا ... xa0 نزدیک تر مینشینم ... سرم را تکیه میدهم به بازویش.. xa0که بهوای دنده عوض کردن های گاه وبیگاه .. خواب را از چشمان بیخوابم ! می
هردو دروغ گفتیم ... - تاریخ: 1397/10/6 ساعت: 23:37
xa0 غمگین ترینxa0 دردxa0xa0xa0 .. مرگ نیست ... xa0 یگانه کُــشته و بازندۀxa0xa0 جنگی دایمی xa0xa0xa0xa0..xa0 بودن .. بی آنکه خواهان این کارزار باشی .. xa0 و زخم خوردن از دستانی است که درقلبت جوانه زده اند ... xa0 xa0 xa0 ترسناک است و
همه شان یک روز عروسک داشتند ..... - تاریخ: 1397/10/6 ساعت: 23:37
xa0 xa0ظاهرا .. تماشای در و دیوار شهر زیر بوسه های آفتاب .. برای خاور هویچی رنگxa0 "xa0 اوستا"xa0xa0 ممنوع است ..! شب که از نفس افتاد ... اجازۀ پیمودن خیابانهای تاریک را پیدا میکنیم ... آن زمان که مردم ِ معقول ِ
س ک و ت ................ - تاریخ: 1397/10/5 ساعت: 16:46
xa0 xa0 ومن .. به سان آهن گداخته ای که در آغوش آب افتاده باشد ....... ســـــَــــرد شدم .... سنگ شدم ... هرچند... با ظاهری خمیده و دل انگیز تر سر از بستر زلالش برآوردم ... ولی.. در من.. با من ... چیزی ...
رد آشنای سرانگشتانم در زخم هایم .... - تاریخ: 1397/9/30 ساعت: 3:41
xa0 دستان لرزان "اوستا" را میگیرم وبه صورتم میکشم .. ببین ... زیر این نقاب ِ جنگندۀ مردانه .. دخترک نحیفی در حال جان دادن است ... دخترکی که هربامداد عروسک پوشالی ش را به تماشای شوالیه میدان اصلی شهر می
مرغ و ماهی .... - تاریخ: 1397/9/28 ساعت: 23:45
xa0 نِشسته ام کنار رودی که نَنــشسته کنارم و به سرعت از کنارم عبورمیکند .. و قلوه سنگ هایی که از آن پایین خودنمایی میکنند ... و نگاهم که دنبالxa0 قورباغه ای ، ماهی , ای چیزی میگردد .. xa0 درفاصله چندمتریxa0 ..
ناهار زهرمارشده من و" اوستا" ... - تاریخ: 1397/9/21 ساعت: 3:55
xa0 برف پاک کن ِ "احتمالا پابه سن گذاشته " خاور هویچی رنگ .. زورش به قدم های تند و یکریز باران ِ پاییزی نمیرسید .. سرم را به سمت پنجره برگردانده بودم وهیxa0 " هـــــــــــــــاه" میکردم توی صورتش ...! تا
زنده به گور ... - تاریخ: 1397/9/21 ساعت: 3:55
xa0 دستم را به سمت گوشواره اش میبرم ... بی هیچ حرکتی نگاهم میکند وقتی که انگشتم را از لمس ِ گوشواره به زیر لاله گوشش میبرم و آرام به چانه اش میرسم .. محیط لبانش زیر سُــرانیدن سرانگشتم لرزش خفیفی دارد
احترام .. - تاریخ: 1397/9/15 ساعت: 13:57
خیلی خوب است که بتوانیم آدمهای گذشته را اگرلازم است ببخشیم .. وخودمان را نیز.. خیلی خوب تراست که اگر بدی هایشان یادمان افتاد چروک نقش بربسته بر پیشانی و لب ولوچه مان را زود اتوکشی کنیم وبگوییمxa0 گذشت..
hell - تاریخ: 1397/9/15 ساعت: 13:57
xa0 در راه رفتن به بیمارستانم که فاطمه جانم پیدایش میشود پای رفتنم سست میشود ودهن کجی ساعت هم زورش به قندی که با بودن فاطمه دردلم اب میشود نمیرسد ... با تاخیرمیروم .. اما قوی و محکم .. درمسیر رفت هستم
چیزی شبیه هذیان - تاریخ: 1397/9/15 ساعت: 13:57
xa0 حساس شده ام این روزها ... همچونxa0 واکنش های فرد مبتلا به میگرن به نور وصدا ... حتی کمترین ! یا عکس العمل زنی باردار به بو ... حتی بهترین ! xa0 این روزها انگار حرفها ورفتارهای دیگران برایم زیرذره بین می
دخترک دیشبی .. - تاریخ: 1397/9/15 ساعت: 13:57
دیشب نیم خطی نوشتم و خاموش شدم .. اما یادم بود برای خودم بعدتربنویسم.. دلم فقط فاطمه را میخواهد که الان نیست...سفراست.. وقرارنیست مسافرتش را خراب کنم... قرارنیست حرفم را باهیچ کسی جزاو قسمت کنم.. نه خ
مشروط.. - تاریخ: 1397/9/15 ساعت: 13:57
xa0 بی آنکه حواسش باشد ... بودنش را برایم شرطی میکند ... بودنی که حکم نفس دارد ... ومن بی آنکه حواسش باشد ... خفه گی را انتخاب میکنم ... ذره ذره ... بازجرکش شدن .. اما انتخابش میکنم ..